خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

[خیابان ارغوان هفتم] - × رفـفـفـفـفـ ... ت نــوشت . . . × 20ســلـامـ شـازده کـوچـولـو . . .

ســال هـمــ دارد نــو مــی شـود . . . بیخــیـآل . . . نـگـران مـن نبـاش . مـن نـ..و نمــی شـومـ .

شـازده کـوچـولـو ! مـن هـمـ دارمـ مـی رومـ کـه بـر نگـردمـ ! مثـل تـو ! بـآ فـرق اینـکـه مــن ، نــه هیـچ سیـآره ای دارمـ ، نــه هیـچ گــلــی کــه روی آن منـتـظرمـ بـآشـد . تنـهـآ مــی رومــ . هیـچ کـس بـه مـن نمـی گـویـد بمـآن . هـیچ کــس .

شازده کوچولو ! حالا که دارم این ها را برایت می نویسم ، تصمیمم را گرفته ام . تصمیم گرفته ام دیگر برنگردم . دیگر آن آدم قبلی نباشم . می خواهم بشوم مثل بقیه آدم ها . از این احساسات چیزی به من نرسید . گیرم که من هر صبح ، موهای آفتاب را بافتم ،
برایش مادری کردم ، حرف هایش را شنیدم ... اون یک روز عروس کسی می شود ، که من دوستش داشتم . عروس ابر های آسمان . می فهمی ؟ عروس باران !
اینجا از خوب بودن چیزی عایدت نمی شود . از اینکه تا صبح بیدار بمانی ، مبادا شب تنها باشد ، میان ستارگانی که با شب می خوابند ، اما به آدم های بی معرفت روی زمین چشمک می زنند ! می فهمی شازده کوچولو ؟

می روم که دیگر برنگردم . می روم که دیگر دریا هم با آن موهای پریشان و یک جا در هوایش جرئت نکند به من پیشنهاد یک آتش خام را بدهد که هیزمش خاطرات خودم باشند .

می خواهم بنشینم همین گوشه ، روی یـکی از نیمکت ها ، و ... نه ؛ به هیچکس لبخند نمی زنم . هیچ پرنده ای جرئت نمی کند روی شانه ام بنشیند . من فقط یک سایه رفته ام ! این بار ، می روم ، تمام قلبم را توی دریا می ریزم ، و بر میگردم . چه اهمیتی دارد !

بگذار سینه ام از قلب خالی باشد . نمی خواهم این درد های شبانه را با این قلب یکدنده زبان نفهم که یکسره تیر می کشد . بگذار قلبم مال دریا باشد ! شازده کوچولو ! اینبار که به زمین بیایی ، رنگ دریایی که قلبم را به آن سپرده ام ، به رنگ خون است !

خون که می دانی چیست ؟!

شازده کوچولو ! اینجا دل بستن معنایی ندارد . دو تا دوست ، هیچ گاه حق ندارند همدیگر را دوست داشته باشند . وقتی بزرگ شدم ، اسم جدیدی برای «دوست» پیدا می کنم ...

شازده ! سال نو دارد می آید . اما من می خواهم بروم ! تنهایم ! تنهای تنها ! می روم ! همانطور تنهای تنها ! تو هم حق نداری سر راهم سبز شوی . حق نداری مرا یاد عشق بیندازی ! یاد محبت ! یاد اینکه همیشه باید دوست داشت ! همیشه باید لبخند زد ! همیشه
باید بود ! حق نداری به من یادآوری کنی که من «تا آخر عمر در برابر آن که دلبسته اش کرده ام ، دل بسته اش کرده ام ... مسئووولمــ . . . » . حق نداری یادم بیاوری ! حتی اگر بال های خیالم شکسته بود و توی داغ ترین و تاریک ترین و بدترین وساکت ترین و آرام ترین و وسیع ترین و بی آب ترین و بی حیات ترین و بی اشک ترین و بی لطافت ترین بیابان زندگی گیر کرده باشم ، تو حق نداری بیایی و چکه ای آب محبت به من بنوشانی ! چون من دارم می روم ! برای یک آدم رفته چه فرقی می کند تشنه باشدیا سیراب ؟ هان ؟ تو بگو !

این بود که گفتم خودت رو توی زحمت نیندازی . من دارم می روم . دیگر هیچ وقت برنمیگردم . فکر نکن با حرف های احساسی و اینکه هی از گلت تعریف کنی می توانی راضی ام کنی قلبم را برای خودم نگه دارم ! نه ! من تصمیمم را گرفته ام ! نهنگ هم اگر
بود تا به حال قلبش سینه اش را می شکافت و پخش دریا می شد ! حالا من ، قبل از اینکه قلبم - این دشمن خونی زندگی ام - مرا از پای در بیاورد ، می خواهم کارش را بسازم ! کار درستی می کنم . هان ؟!
بی قلب بودن خیلی راحت است ! تا به حال چند تا آدم بی قلب را از نزدیک دیده ام ! زندگی اشان راحت راحت است و پول از پارویشان بالا می رود و بام هایشان را بزرگ کرده اند ، حتی برف هم برای آن ها بیشتر می بارد . باور نمی کنی ؟ بیا و ببین !

حتی یک لبخند هم نمی زنند ! دلشان با کسی نیست ! دلداده ای ندارند که لبخندش دلشان را بلرزاند . همین است که دلشان همیشه سر جای خودش است  ! آرام آرام ! بدون هیچ زمین لرزه ای ! حتی دلشان برای قلب عصر زمستانیی که دختر گل فروش را کشت
نمی سوزد ! برای عذاب وجدانش ! اصلا وجدان هایشان خوابیده است ! می فهمی ؟! می فهمی شازده کوچولو ؟!
دیگر می خواهم بروم . آرام و بی صدا . نه بخندم ، نه خوشحال باشم ، نه گریه کنم ، نه ناراحت باشم ، نه اشک شوق بریزم ، نه عاشق شوم ، نه محبت کنم ، نه گلی را دوست داشته باشم ، نه برای تنهایی شب نگران باشم ، نه برای برگ های به باد رفته پاییز !

اصلا می خواهم بشوم خودِ خودِ پاییز ! دلم هم نگیرد ! به روی خودم هم هیچ چیز را نیاورم ! مگر چه می شود ؟! قلب خودم است ! می خواهم یک گوشه بگذارمش و بروم بمیرم ! می فهمی شازده کوچولو ؟! می خواهم - بروم - بمیرم !

آن وقت ، دیگر نه از نبودن کسی می رنجم ، نه از بودن کسی خوشحال می شوم . راحتِ راحت زندگی ام را می کنم ! اشک هم نمی ریزم ! دیگر دلم برای هیچ دوستی هم نمی لرزد ! اصلا دوستی هم انتخاب نمی کنم ! چرا من باید درد دل یک نفر دیگر را گوش کنم
؟! چرا من باید کسی را دوست داشته باشم ؟ بی منظور ؟ وقتی که رفتم ، فقط کسانی را دوست خواهم داشت که برایم پول بیاورند یا سفر دور دنیا ! می خواهم بروم شازده کوچولو ! می فهمی ؟؟؟؟ اصلا اگر افسار جهان دست من بود ، می گفتم قلب تمام آدمها را از سینه هاشان در بیاورند ! عاشق شدن چیست ؟ چرا آدم ها تا نصفه های شب بیدار می مانند و اشک می ریزند ؟ هان ؟ تو بگو ! هان ؟!

می خواهم بروم . تو هم حق نداری بیایی توی تنهایی هایم و مانع رفتنم شوی . حق نداری بال هایم را مرهم بزنی که بروم و توی دریا دنبال قلبم بگردم . یا اینکه به مرغ های ماهی خوار بسپاری این کار را کنند . قلبم مال دریاست . مال خود دریا . نه دل دریایی
مرغ ماهی خوار . فهمیدی ؟

می خواهم بروم ! سراغ من نیا ! من دارم کم کم موفق می شوم . راستش را بخواهی ، خاطره های شب هایی که خیابان ها را با خیال باران متر می کردم ، کندن دلم را برایم سخت می کنند ! خاطرات حرف هایی که نوشته می شد ، بعد پاک ... خاطرات تمام آن
چیز هایی که باید گفته می شد ، ولی نشد ! خاطرات ها چیز های سرسختی هستند ! اما من خسته ام و می خواهم زودتر از شر این قلب لعنتی بهانه گیر خلاص شوم ! از پسش بر می آیم ! مطمئن باش !
بعد از کندن دلم هم ، شاید پرواز کردم . شاید هم رفتم و مثل تو یک شهریار به درد نخور کوچک شدم . اما مطمئن باش دیگر هیچ وقت با کوه های سیاره ام حرف نمی زنم . چون وقتی قلب نداشته باشم آن ها زبان من را نمی فهمند . هرگز هیچ گلی را هم بزرگ
نخواهم کرد و به حرف هایش گوش نخواهم داد . می فهمی ؟؟؟ حالا دیدی که من تصمیمم را گرفته ام ؟ هیچ وقت حق نداری سراغم بیایی و قلبم را دوباره به سینه ام پیوند بزنی . من - می خواهم - بروم !

بگذار این گریه های آخرم را هم توی بقچه ای از ماه بگذارم تا به سیاره ات ببری . می توانی آن را نصب کنی توی آسمان سیاره ات . مطمئن باش بارانش تا آخر عمرت برای آبیاری گلت بس می شود . آخی ! تا آخر عمرت !

بگذار آخرین نگرانی هایم را هم به باد بدهم ، تا وقتی گل ها با هم همبستر می شوند ، چکه ای از نگرانی را در آن ها بریزد تا کودکشان عشق داشته باشد . تا برای «دوستانش» نگران شود . این پس مانده های قلبم که دیگر به درد من نمی خورند ... در جریان
که هستی ... ! من دارم می روم !

هی ! شازده کوچولو ! من جدیدا برای یکی گل شده بودم ! او هم شده بود شازده کوچولو . دوست داشت برگ های پژمرده ام را آب بدهد . اما ... ببین شازده ! قرار نیست که حتما آدم عاشق یک نفر باشد ! آدم ها دوستانشان را شاید خیلی بیشتر ... خیلی مداوم تر
دوست داشته باشند . می فهمی ؟! شک ندارم می فهمی .
دل کندن از من هم که کاری ندارد . من نه برگ های سرخ دارم که شازده نگرانم باشد ، نه ساقه ی تشنه . البته دارم ها . ولی قلبم را که بکنم ، همه چیز درست می شود ...

تازه ، شبیه هیچکس هم نیستم که شازده با دیدن کسی به یاد من بیفتد . مثلا با دیدن یک دشت پر از گل سرخ . چون من شبیه هیچکس نیستم .

هـی ! شازده کوچولو ! قبل از اینکه دلم را بکنم ، یک دنیا گریه می خواهم . می دانی ، این روز ها ابر ها خیلی خسیس شده اند . اگر می شود ، قبل این اتفاق مهم ، بیا مرا ببر به آسمان ، تا زمین های گندم رنگ موهایت را با گریه هایم سیراب کنم . روی زمین ، یک
روباه ، با دیدن گندمزار ها یاد تو می افتد .

وقتی قلبم را کندم ، دیگر یاد هیج کس نمی افتم . بعد ، کم کم فراموش می شوم . راستی ! پیراهن گل گل گلی ام که بوی مرا می دهد ، به گنجشک های روی سیم برق ها می دهم . سایه بان آنها باشد ... آن وقت دیگر هیچ چیز نمی ماند که کسی را یاد من بیندازد .
می بینی ؟! فکر همه جا را کرده ام ...

 فکر صحبت هایم با آبی ناپدید آسمان ، مهتاب ، دخترم آفتاب ... فکر دیوانه بازی هایم و دویدن روی جدول ها توی ظهر تابستانی دیوانه کننده ، فکر قدم هایم توی خیابان های شهر ، فکر موهای باد که از نوازش بندبند انگشتانم یتیم می شود ... فکر بارانی که بعد از من ، همه با چتر به استقبالش می روند ، نه با لباس تابستانی ... می بینی ؟
آماده ام برای رفتن !

فقط بگذار گریه کنم ! از تو چه پنهان ! حالم خوب نیست ! اما وقتی قلبم را بکنم ، وقتی بمیرم ، همه چیز درست می شود . من ، خیلی آرام زندگی ام را می کنم و لازم نیست برای آن پرنده ای که به هنگام مهاجرت تمام خانواده اش را از دست می دهد نگران باشم .

پس بگذار آخرین گریه هایم را ، آخرین نگرانی هایم را ، آخرین عطر هایم را ، آخرین حرف هایم را ، آخرین لطافت هایم را ، آخرین نگاه های دوستانه ام را ، آخرین همدردی هایم و آخرین همدلی هایم را ... به دوستی تقدیم کنم ، که فکر می کرد : من ، فرشته ام ... !!!!!!!

سراغ من نیا شازده کوچولو ! من دارم می روم . می روم قلبم را می دهم به دریا ، و خودم یک گوشه از این کهکشان بزرگ میمیرم . پیشنهاد خوبی ست . نه ؟!

+ شـازده کـوچـولـو ؟!

  • ۲۷ اسفند ۹۲ ، ۱۳:۱۲
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - × 30 سالگــی نوشت ...× 14آخ کــه آدم ها فکر می کنند سی سالشان بشود چه میشود !

انگار قرار است سی سالگی جای همه چیز عوض شود ، همه چیز خوب شود ... انگار آدم ها احساس می کنند در سی سالگی ، که بزرگ شده اند ...

سی سالگی سن خاصی ست . سن خاصی ست ؟! سی سالگی که می آید آدم فکر می کند باید همه چیز داشته باشد . همه چیز تکمیل باشد و حتی فکر می کند الان است که آسمان به او محل دهد و پرندگان از آن بالا او را نشان بدهند و بگویند : هی ! این سی ساله است !

آدم ها سی سالگی اشان را دوست دارند . دوست دارند ؟! بستگی دارد به اینکه سی ساله که میشوی چه ها کنارت داشته باشی ؟ مثلا کلافی از نخ های زمین را که تمامش زیر پای توست ؟ یا فقط یک عینک و کتاب جغرافیا ؟!

آدم ها خیلی اشتباه می کنند . سی سالگی خیلی معمولی می آید . یک روز در خانه را می زند و می آید در تو . همین .

و جالب این است که خیلی معمولی هم می رود ! هیجان انگیز نیست ؟! مثل همه ی سال های دیگر که معمولی می آیند و می روند !

سی سالگی ، آدم ها فکر می کنند باید همه چیز در دست و بالشان باشد . انقدر که احساس بزرگی می کنند ! اصلا سی سالگی چیز ناشناخته ای ست .

حالا از این ها بگذریم . سی سالگی که می آید و درون وجودت فرش پهن می کند ، کنار حوض دلت می نشیند و تمام ماهی قرمز های قلبت را توی دریا می اندازد . اصلا دیگر مهم نیست . هیچ چیز . بعد می بینی که ، با خودت می گویی همه چیز خیالی ست . خنده و اندوه . حتی خنده ی به آن واضحی انار دان شده با گل پر را هم انکار می کنی ! ای بابا ! باور کن این ها می خندند !

سی سالگی عجیب است . با هم بگذریم . من احساس می کنم در شانزده سالگی سی ساله شده ام . هیچ هم عجیب نیست . هیچ هم خنده دار نیست . سی سالگی چیست به جز دنیایی از احساسات ضد و نقیض ؟ دنیایی که فکر می کردی به آن می رسی اما حالا که می بینی ، می فهمی نه ؛ نمی رسی !

سی سالگی جز این نمی تواند باشد ... رویای رسیدن به پرواز ، بدون اینکه بالی داشته باشی ...

سی ساله ها دیوانه می شوند ؟! سی ساله ها دیوانه می شوند . یکهو دیدی رفتند بالا پشت بام . و از آنجا همراه با پرندگان کوچ کردند .

 

 

 

  • ۰۹ اسفند ۹۲ ، ۰۹:۲۲
  • ماهان (ف.چ)