خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

[خیابان ارغوان هفتم] - چــآیـــی بــه لیــمــو نــوشت ×× 9ایــن روز ها اعصابم کشش ندارد. زود با همه دعوا می کنم ، در میفتم ...

اعصاب دلم خورد شده .

این روز ها بدترین احساس دنیا را دارم . اگر تمام این محبت ها ترحم باشد چه ؟

به این فکر می کنم که آدم قابل ترحم به چه می گویند ؟

به این فکر می کنم که آیا از پشت این لبخند ، از پشت این شیطنت ها ، این بچه بازی ها معلوم است چه کسی هست ؟ که اگر معلوم باشد وای به حالم ... که از ترحم بیزارم ...

به این فکر می کنم که اگر دلم روی صورتم بود چه می شد ...، به این فکر می کنم که آیا می شود یک آدم از فرط لبخند بمیرد ؟ به این فکر می کنم که درد لبخند های دردناکم کجایم می روند ؟ به اینکه چقدر زود بزرگ شدم ! به این فکر می کنم که چقدر قد کشیده ام ! یعنی قد غم هایم چقدر شده است ؟ به این فکر می کنم که قدر درد هایم تا آسمان رسیده که انقدر باران می زند . به صورت باران فکر میکنم . باران خوشحال هم می شود ؟ فکر نمی کنم ... وقتی اینهمه خاطره می سازد و زنده می کند ... چطور می شود خوشحال باشد ؟! مگر اینکه باران سنگدلی باشد...

این روز ها که اعصاب داغونم ، چای به لیمو می خورم . چای به لیمو خیلی حالم را خوب می کند ... داغ که باشد ... می نشیند روی زخم هایم ... این روز ها به جای سیگار خیلی ها چای به لیمو می خورم ... خوب است ... آرامم می کند ... چای به لیمو ، در سرما ، در گرما ... فرقی نمی کند ... چای خودش است ، حتما نباید سرد باشد که آدم چای را بفهمد ... من وقتی از تشویش غرق سرما می شوم ... وقتی خون توی رگ هایم یخ می کند ... چای به لیمو می خورم ...

خدایا ! ممنون بابت چای به لیمویت ... ممنون ... که اگر درد دادی ، درمان هم دادی ... اول خودت و ائمه ... بعد هم چای به لیمو ...

× آقا شاید شما با این زیاد حال نکنین ولی من خیلی حال کردم ...
√ نشســتــمـــ ، قــلـک دلـمــو شــکــونــدمــ . . . تـــه اش همـــه اش چــنــد تــا دلــخوشـــی بــود . . . √

 

  • ۲۳ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۱۳
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - بـــرآی او نوشــت . . . 7هوالمحبوب ...

آدم های ساده چقدر کم هستند . من به این فکر می کنم اگر تمام آدم های دنیا ساده بودند دنیا چقدر می توانست زیبا باشد . این آدم های ساده ، انقدر ساده هستند که میان اینهمه رنگ ، می شود آنها را از سادگی اشان شناخت .

آدم هایی هستند که هر چه باشند ... به خیال خودشان هر چه باشند ... حتی اگر فکر کنند خوب نیستند ، آدم خوبه ی زندگی ات شده اند . دیگر کاری اش نمی شود کرد . نمی شود به دلت بگویی او را دوست نداشته باشد . او قهرمان است .

قهرمان آدم ساده ای ست . همان کسی که زمزمه عاشقانه برگ را ، هنگامی که در برابر باد ، برای ماندن می جنگد ، می فهمد ... همان کسی ست که آن انتهای چشم تو را می شکافد ، حتی اگر «شب ترین» چشم دنیا را داشته باشی . همان کسی که آرام آرام ، بدون اینکه خودت بخواهی ... خود «بفهمی» ، قلبت را تسخیر می کند ... با لبخندش و شور کودکانه اش به هنگام باریدن برف ...

قهرمان ساده است . قهرمان همان کسی ست که درد حیاط سرماخورده را می فهمد . همان کسی که فقط برای خانواده اش عزیز نیست ، بلکه آنقدر مهربان فکر می کند که تو گویی مادر تمام گل هاست ... و من اطمینان دارم ... روح جهان ، به گل های سراسر دنیا خبر خواهد داد ، که یک قهرمان به آن ها فکر می کند ...

او بهترین است ... و روحش آنقدر بزرگ است که تو آرامش را در آن در می یابی ...لازم نیست حتما کنارش باشی ... لازم نیست حتما آغوشش را لمس کنی ... لازم نیست ... فقط کافی ست به او فکر کنی ... فکر کردن به قهرمان ها آنقدر زیباست که خواهی دید پس از چند لحظه مثل قطرات آب می شوی که در سکوت غار چکه می کنند ...

قهرمان ها معلوم نیستند ... قهرمان ها روی پیشانی اشان ننوشته : قهرمان ! قهرمان ها آدم های ساده ای هستند ، مثل ما می پوشند ، مثل ما حرف می زنند ... فقط یادشان که می افتی آرام می شوی ...! قهرمان ها انگار مادر تمام گل های روی زمین هستند ... قهرمان ها را باید حس کنی ...

و من از خدا ممنونم ! که یک قهرمان خوب در کنارم دارم ... یک قهرمان خوب !!

و امروز ... زاد روز یک قهرمان است ... زاد روز کسی که عاشقانه دوستش دارم ... عاشقانه دوستش دارم ...

+ زاد روزش مبارک ...

 




+ HAPPY BIRTH DAY

 

  • ۲۱ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۵۷
  • ماهان (ف.چ)