‎۵ مهر ۹۷

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

از آنجا که وقت و حوصله جمله‌بندی درخور برای یاداوری آنچه در ذهنم هست را ندارم، کوتاه و به آینده می‌نویسم؛ این روزها بسیار سخت می‌گذرند و من تقریبا از تمام آنچه که اتفاق می‌افتد، حتی اتفاق خوب، احساس ناخوشایندی زیر پوستم، در جریانِ رگ‌هایم، در دلم و حتی قلب صنوبری‌ام حس می‌کنم. و می‌خواهم بنویسم چقدر سرشکسته‌ و سرخورده‌ام و چقدر به‌شکلی مداوم در انکار خودم می‌کوشم چون عزیزم؛ تو نمی‌دانی چه زجری می‌کشد آدمی اگر در چندماه‌مانده به انتهای بیست‌سالگی، چیزی باشد که من امروز هستم و مجبور به تحمل کسی باشد که از او جدایی‌ناپذیر نیست. تو نبوده‌ای و ندیده‌ای من چه شب‌هایی در اوج استیصال، بی‌آنکه واقعا بدانم نمی‌توانم خودم را از خودم جدا کنم، با گریه به خودم چنگ می‌کشیدم تا ذرات پوستم را زیر ناخن‌هایم ببینم، و بعد ببینم که باز خودم هستم و تازه آن وقت بفهمم نمی‌توانم خودم را از خودم بکّنم.

شاید این از حساسیت زیاد باشد؛ اما هرچه هست، آنقدر من را از خودم بیزار کرده، که احساس می‌کنم دیگر هیچ کار دیگری برای حفظ جانِ این موجود زائد نخواهم کرد. برای آنکه حرف تازه‌ای یاد بگیرد چیز تازه‌ای بگوید یا بداند کیست. این مینیمال شدن و اینکه حتی زبان مادری‌ام را باید خوداگاه صحبت کنم و اینکه اصلا به خودم اجازه نمی‌دهم صحبتی کنم و یا وقتی تلنبارشده‌های ناخوداگاهم ناگهانی بیرون می‌ریزند از خودم منزجر می‌شوم و از خودم به گوشه‌ای پناه می‌برم که گوشی نباشد، این‌ها علائم مرگ است. من دارم می‌میرم عزیزم، و این را از تکرار هزارباره بعضی لغات، و چرخ باطل تنفرهای بی‌جزئیات از «مردم» باز هم به دلایل تکراری فهمیده‌ام.

عزیزم؛ من از چیزهای بی‌جزئیات می‌ترسم. از خودِ بی‌جزئیاتم می‌ترسم. از تنفر با دلایل کلی می‌ترسم؛ که این مردم، که این اوضاع، که دانشگاه سرتاسر مزخرفِ قم و شهر خفقان‌آور قم، که دلار مرز بیست‌هزارتومن، هرچقدر منزجرکننده باشند؛ روح من تنفرهای کلی خودنایافته را هرگز برنمی‌تابد.

بیا سکوت کنیم. بیا بار تنفر را از روی خودمان برداریم و بی‌هیچ ترسی، با جزئیات زیستِ خودمان، به دنیا بگوییم چرا از این چیزها متنفریم. بیا مثل بازنده‌ها متنفر نباشیم. بیا تن به این گلایه‌های بی‌سروته ندهیم. بیا آن برنده را در دنیای ریاضیات آزمایشگاه‌های دست‌نیافتنی استنفورد رها کنیم، و مثل شاعرها قهرمانانه بجنگیم و بمیریم. بیا حتی در رثای دل پردردمان هم که شده، یک بار قوانین برنده و بازنده را معکوس کنیم، یک بار حسرت دنیاهای دیگر را نخوریم، یک بار با تمام وجود در همین دنیای بی‌تدبیر بی‌صاحب با بندبند وجودمان زندگی کنیم؛ من در یکی از سخت‌ترین نیمه‌شب‌های عمرِ بیست‌ساله‌ام، گرچه از خودم بیزارم، سرشار از هیجان زیستن در این بُریده مفلوک و تاریکم؛ اگر بنا بوده اینجا شکل بگیرم. اینجا فهم من از زندگی تشکیل شود. اینجا بدانم کیستم هرچند مشتاق دانستنش نباشم.

بیا صاحب این اول‌شخص باشیم. اول‌شخصی که روایت خودش از دنیا را به روایت هر فیلسوفی ترجیح می‌دهد چون خودش است، چون دارد خودش همه چیز را مستقیماً احساس می‌کند و آنقدر به روایت خودش از هستی دل بسته، که حاضر نیست از همین بدبختی و سیاهی امروزش و یا حتی شاید فردایش، به نفع دیگری بودن، کنار بکشد.


من خودم هستم. من خودم را می‌خواهم. تا ابد. تا همیشه.


پ.ن: وای! جنگل را بیابان می‌کنند..

۰ زمزمه

‎۱ مهر ۹۷

از فصلِ قبل «فاقد ارزش خوانش» - شماره دو


1.

جز شعرهایی که به‌رغم بی‌وزنی به گوش مخاطب عام آهنگین و پرعاطفه به نظر رسیده و زبان‌به‌زبان گشته و اینستگرمی شده و برای اتخاذ ژست‌های خاص استفاده می‌شود، شاملو شعرهای دیگری هم دارد، که قطعا به آن دیگرها برتری دارند. جایی می‌گوید ما شکیبا بودیم، و این است آن کلامی که ما را به تمامی وصف می‌تواند کرد. این یک جمله معمولی نیست، یک شعر معمولی نیست، شکیبایی ساده رخ نمی‌دهد، نیازمند انباشتن تدریجی رنج است و زبان به دهان گرفتن؛ یعنی در ناآرامی‌ات حتی، در فریادت، آنجا که جان به لبت رسیده، فریادت از سر شکایت و گله نیست، یعنی در اوج هجمه‌ها باز غرض‌ورزانه فریاد نکشیده‌ای، یعنی در نمودارترین رفتارهایی که به گلایه ترجمه می‌شوند، بی‌گلایه بوده‌ای، نه چون همه‌چیز خوب و بی‌نقص بوده، بلکه چون یاد گرفته بوده‌ای که زندگی راه خودش را می‌رود، بلکه چون به زندگی ایمان داشته‌ای، بلکه چون انسان مهبوط در این زندگی را باور کرده‌ای، رنج‌هایش را باور کرده‌ای، و او را همینگونه در آماج گلوله‌ها پذیرفته‌ای؛ خون‌آلود و چاک‌چاک.

وقتی، صفتی، بتواند شخصی را به تمامی وصف کند، یعنی وقتی زندگی به‌پایان‌رسیده‌ای را از بالا تماشا می‌کنی، رنگ غالبی از یک رفتار می‌بینی. مردی که فریادش را در پاهایش ریخته و اتاقی کوچک را کیلومترها طی می‌کند، مردی که دانسته اوضاع اینجای زندگی هم خوب نیست و به دیوار پنجه نمی‌کشد، نه مردی که به زندان خو کرده، نه، نه مردی که خود را در زنجیر باور کرده باشد؛ بلکه مردی استوار که اگر ناسزایی هم گفته، سینه‌ستبر، روبروی زندانبان گفته، نه پس از رهایی، پشت سرش. و سال‌های سال می‌گذرد و تو همچنان شکیبایی، فریادت از سر شکیبایی‌ست، شنیدنت و گفتنت و نگفتنت از سر شکیبایی‌ست؛ سال‌های سال گذشته و هرآنچه داشته‌ای به‌رغم پرتوان بودنت از دستانت بیرون کشیده‌اند، کتک‌خورده و له‌شده و تحقیرشده و کوفته‌ای، اما شکیبا، و کیست که نداند اینجا شکیبایی هم‌زاد امید است؟ شکیبایی زاده از رؤیایی که بشارت جشن‌های بزرگ می‌دهد. شکیبایی رؤیای آزادی.


بالای این شعر در کتاب شاملو نوشته بودم، که هر چقدر شعر را زیر لب تکرار می‌کنم، نمی‌توانم بفهمم چطور و از چه طریق و مرتبط با چه علتی، توانسته انقدر زیبا منِ شخصی را با دردهای شخصی‌ام، و من و توی ماشده را با دردهای مشترکمان، در ضمیر «ما» بریزد؛ ما شکیبا بودیم؛ مایی که دوازده‌سال زندانی نیمکت‌های زمخت بودیم، و سال‌های بعد زندانی واحدهای دانشگاهی که در آن به ما یاد نمی‌دهند چطور از غم‌هایمان بگریزیم، و دیگری سال‌ها در حسرت زندان‌های ما گوشه خیابان بچه‌مدرسه‌ای‌های فرم‌پوش را تماشا کرده، مایی که در زندانِ بایدنبایدها مردیم، مایی که نمی‌دانستیم باید زندگی کنیم یا به فکر نان باشیم، درد عشق‌های مُرده، درد نوزادهای مُرده‌به‌دنیاآمده، درد نوزادهای آرزویمان که یکی پس از دیگری مُرده می‌زاییم، درد مُردگی زاییدن، درد منی که پشت کنکور مانده‌ام و یک ماه به کنکور دومم مانده، اویی که خسته از پروژه‌های دانشگاه برندش، هر روز مضطربِ جا ماندن از زمان است، دردِ بچه تازه‌بلوغ‌شده‌ای که سؤال‌های تازه‌اش را پیش از این کسی جواب نگفته، درد دویدن مدام و نرسیدن به چیزی که نمی‌دانیم چیست، درد خندیدن‌هایی که می‌دانیم جاودانه نمی‌شوند، درد عکس‌هایی که دلمان برای خوشحالی توی آن‌ها تنگ شده، درد جامعه به‌خواب‌رفته‌ای که حقوقش را با فحش‌های رقت‌انگیز در صف شیر و نان جستجو می‌کند، درد تمام فریادهایی که در گلویمان ماند تا امروز اینجا باشیم، درد همه حرف‌هایی که نگفتیم تا امروز اینجا باشیم، درد همه روزهایی که باور کردیم هیچ و حقیریم، و نخواستیم همه باشیم، و نیندیشیدیم به همه‌آنانی که پس از ما آرزو می‌کنند کاش کسی به پرسش‌های ویران‌کننده شبانه‌شان پاسخی گفته بود.


ما شکیبا بودیم؛ و این است آن کلامی که ما را به تمامی وصف می‌تواند کرد. ما، مای جدا از هم که چشم دیدن هم را نداریم، در شکیبایی بر رنج‌هایمان، در شکیبایی آزاده‌گونه بر رنج‌هایمان، مشترکیم. مایی که وقتی از بالا به شهرمان به زندگی‌های تمام‌شده‌مان نگاه کنند، یک نارنجی روشن می‌بینند به رنگ شکیبایی راسخی هم‌زاد امید، که در تمام عمر با ما بود. که ما را به تمامی وصف می‌تواند کرد.





2.

دفعه آخری که به عادت همیشه با محمد خیابان‌ها را گز می‌کردیم، من گریه‌ام گرفته بود از تراکم بچه‌های کوچکی که دنبال نان به خیابان‌ها روانه می‌شوند، و پیرمردهایی که این روزها در قانون‌های نانوشته وقت خوشی‌شان بوده و گوشه خیابان بساط کرده‌اند، یا جوانانی که باز در قانون‌های نانوشته وقت اوج و پروبال‌شان بوده و سر در گریبان قریب به اتفاق گریستن، به هیاهوی شهر می‌پیوندند، و بی اینکه متوجه باشم آدم‌ها نگاهمان می‌کنند، فریاد می‌کشیدم و می‌گریستم، مستأصل و بی‌پناه، خسته و ناامید؛ و هیچ‌چیز سر جایش نبود، همه‌چیز در نظرم به هم پیچیده بود، و از کمترین آرزوها تا بلندترینشان، غیر قابل دسترس می‌نمود. من از فقر خسته بودم، از تحریف خسته بودم، از روایات حکومتی خسته بودم، از صداوسیما و هنر به‌قهقرارفته مملکت و بابک زنجانی و روحانی و احمدی‌نژاد با هم خسته بودم، من از هرکس که آن لحظه حرفی از بهبود می‌زد خسته بودم، من از حزبل‌های احمق بی‌خاصیت که تنها خاصیتشان را هم از طوطی به ارث برده‌اند و از پسرهایی که عقده جنسی متحرک وسط خیابان‌های مملکت اسلامی بودند و از خیرگی به صفحات تعیین نرخ دلار و از ژاکت خارجی محمد و از کفش‌های نورث فیس خودم با هم خسته بودم، من از خودم، از هویتم، از آنچه از من ساخته بودند خسته بودم، نه تنها خسته بودم، متنفر بودم.


که ناگهان به ویرانه‌ای رسیدیم در خیابان ولیعصر، که یک دیوار نیمه‌ویران جلویش بود. و با خوش‌ذوقی‌هایی مواجه شدم شبیه عکس‌های زیر که دیدنشان آن لحظه برای من معنای دیگری داشت؛ فریاد کشیدم، حالا همین من اگر از اینجا بروم، یادم نمی‌افتد فقر از سر و روی شهر می‌ریخت، یادم نمی‌افتد شهر مثل زندان بود، یادم نمی‌افتد چه خشک‌فکرهایی برای همه قضایایی که هیچ ربطی بهشان ندارد، تصمیم می‌گیرند؛ این دیوارها را یادم می‌افتد. آدم‌هایی که این‌ها را روی دیوار کشیده‌اند، و من تابه‌حال ندیده‌امشان و ندیده عاشقشان هستم، آدم‌های خوش‌فکری که آنقدر خوب طرحی را درآورده‌اند، انگار ویرانه پشت دیوار باید می‌بوده و کار خودشان است، آدم‌هایی که از ویرانه جوجه‌ققنوس بیرون می‌کشند، و یادم می‌افتد این شهر شب‌های عیدی داشت که باید لولیدن مردم در هم را از بالا تماشا می‌کردی و تازه می‌شدی، و دلم برای معمار ندیده متروی ولیعصر تنگ می‌شد و دلم برای منظره بالای پل طبیعت تنگ می‌شد؛ ...


نگاه کردم به دیوارها و در خودم گریستم.





3.

آنقدر خسته‌ام که ایمان می‌آورم به اولین پیامبری که از راه برسد، و معجزه‌اش، ایمان آوردن به دست‌های ما باشد.

۰ زمزمه

‎۱ مهر ۹۷

از فصل قبلِ «فاقد ارزش خوانش» - شماره اول

غذا همیشه تسکین‌دهنده فوق‌العاده‌ای برای من بوده. حتما شنیده‌اید استرس بعضی آدم‌ها را چاق‌تر می‌کند، این احتمالا اثر مستقیم استرس نباشد، بلکه شاید برای این است که بعضی‌ها در موقعیت‌های استرس‌زا به شکل بی‌رویه‌ای زیاد غذا می‌خورند. البته من کاملا از این دسته نیستم. گاهی استرس باعث می‌شود چندین روز متوالی از سر اجبار مقدار کمی غذا بخورم، اما گاهی آنچنان افسار از دستم می‌رباید که مجبورم یک to-eat لیست تهیه کنم تا در طول شبانه‌روز چیزی جا نماند. تابستان قبل از کنکور اولم، با حدود صدوشصت‌دوسانتی‌متر قد، با پنجاه‌وپنج-پنجاه‌وهفت کیلو وزن، نسبتا لاغر یا متناسب محسوب می‌شدم، امروز که تقریبا یک ماه به کنکور دومم مانده، چیزی حدود شصت‌وسه‌ کیلو هستم. خب، چیزی که به طور تقریبی از امسالم به یاد دارم، بدغذایی فاجعه‌آمیزی بود که خودم را هم آزار می‌داد و می‌دهد. نمی‌دانم اما چرا که مدام به وزنم اضافه می‌شود، با اینکه مطلقا فقط چیزهایی می‌خورم که از نظر ذهنی و بدنی سر پا بمانم و نمیرم.


مسئله غذا همیشه برای من مسئله خیلی پیچیده‌ای بوده. روزهایی که وقتی بررسی می‌کنم، چیزهای سبک و ساده خورده‌ام، راحت‌تر می‌خوابم، چون می‌توانم مطمئن باشم هشتاددرصد آدم‌های مملکتم می‌توانسته‌اند چنین غذایی را بخورند. علاقه‌ام نسبت به غذاهای مفصل ایرانی به شدت افت کرده، کباب، جوجه، قرمه‌سبزی و قیمه و چلوگوشت و برنج و مرغ و این دست غذاها، احساس سنگینی بسیار ناخوشایندی به من می‌دهند، و حتی نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت نیستم، بلکه تقریبا متنفرم. در عوض بیشتر علاقمندم انواع سوپ‌ها و سبزیجات را امتحان کنم؛ اما همانطور که قبلا هم نوشته بودم، بر مبنای کشفی که تازگی‌ها کرده‌ام، طعم غذاها در دهان ما به مقدار زیادی بستگی به احساسی دارد که جویدنشان به اعصاب دهان ما می‌دهد؛ و باز نوشته بودم که برای مثال، گوشت کلوچیده می‌شود، سبزیجات جویده می‌شوند و طعم آن‌ها تا حد زیادی تابع این روش خرد شدن و بلع است.

با این وجود، گاهی نبود غذای مورد علاقه‌ام، و مهارت ناکافی مادرم برای پختن غذایی که من آن لحظه می‌خواهم، واقعا به هم می‌ریزدم. این در مرحله اول ممکن است به شکم‌پرستی یا چیزهایی از این دست تعبیر شود، اما واقعیت این است که غذا در زندگی من از معدودچیزهایی‌ست که تجزیه و تحلیل طعمی که در همان لحظه از آن حس می‌کنم، سی‌پی‌یوی زیادی از من اشغال می‌کند و در عین حال لذت‌بخش هم هست. من طعم‌ها را به شکلی شگفت‌آور حس می‌کنم و غذایی که به نظر یک نفر ممکن است کاملا خوشمزه و کافی باشد، به خاطر یک ریزبافت کوچک از طعم گوشتی که توی فریزر مانده یا خوب مزه‌دار نشده، به نظرم اصلا قابل خوردن نیست.

مدت‌هاست غذاهای ایرانی دیگر حس خوبی به من نمی‌دهند. غذا در ذهن من و احتمالا اگر بخواهیم مطلق‌گرایانه نگاه کنیم، در برداشت درست، پیوسته با فرهنگ‌ها، حال و هوا، مسیر شخصی و حرفه‌ای زندگی و روزهایی‌ست که می‌گذرانیم. اعتدال موجود در قیمه و قرمه‌سبزی، یا سادگی برنج و مرغ، یا حتی غذاهای غیرایرانی و به‌ظاهرامروزی شبیه انواع شنسل‌ها و مرغ‌های سوخاری یا حتی انواع کباب‌ها، دیگر من را قانع نمی‌کنند. وقتی قرمه‌سبزی را جلوی شما می‌گذارند شما می‌دانید که بناست ترکیبی از طعم سبزی و لوبیا، همراه بک‌گراندی نرم و خمیرمانند حس کنید، که ممکن است در طبخ‌های مختلف، در نوآورانه‌ترین حالت، طعم ادویه‌ای فضایی در آن زیر دندانتان بیاید. اما تصور کنید یک رستوران کاملا جدید در شهر باز شده و روز اول کارش است و شما تصمیم می‌گیرید به علت نزدیکی محل کار یا دانشگاهتان به آن، یا شهرت سرآشپز یا تبلیغات یا دکوراسیون، لاأقل برای یک بار آن را امتحان کنید تا اگر خوب بود از راه دور رستوران مورد علاقه‌تان تا خانه که دلیوری را سخت می‌کند یا اگر دلیوری داشته باشد غذای محبوبتان سرد به دستتان می‌رسد، رها شوید. وارد رستوران می‌شوید و پیتزا سفارش می‌دهید؛ می‌خواهم بگویم شما در آن لحظه هیچ تصوری از طعم پیتزایی که قرار است بخورید ندارید، و قطعا پیتزایی که جلوی شما می‌گذارند (البته این پیتزا با شرط رعایت نکات حدأقلی در طبخ یک پیتزای استاندارد در نظر گرفته شده) شبیه هیچ‌کدام از پیتزاهایی که پیشتر خورده‌اید نخواهد بود. این دقیقا همان تعلیقی‌ست که موجب می‌شود تمام مدتی که منتظر سفارشتان، با دوست یا همکار یا شریک زندگی، نشسته‌اید و حرف می‌زنید، بخشی از ذهنتان پیوسته درگیر رؤیاپردازی برای تصور شکل و قیافه و طعم پیتزایی که خواهید خورد باشد. این‌ها قطعا در چشم منی که نوشته‌امشان یکسری جمله‌پردازی مبهم نیست؛ ببینید، من در حال حاضر غذایی می‌خواهم که به زندگی نامعلومم پیوند خورده باشد. غذایی می‌خواهم که هربار حتی اگر برای هزارمین بار از یک رستوران خاص سفارش دهی، کنار طعم همیشگی‌اش متفاوت باشد، غذایی که حس تعلیق بدهد، شبیه معجزه آینده‌ای که نمی‌دانی برایت چه در سر دارد، شبیه گذر تند زمان و غذایی که آنقدر راحت در دهنت چرخیده و زیر زبانت آب شده، که انگار هیچ ندیده‌ای و هیچ نخورده‌ای، و حتی اگر همان لحظه مملو از حس چشیدن آن غذا باشی، حالت اقناعت دیری نخواهد پایید.


این احساس‌هایی که غذا به من می‌دهد، در تناقض با اصرارم بر ساده‌زیستی و اینکه مگر آدمی چقدر عمر می‌کند که بخشی از آن را هم درگیر پختن و خوردن و دفع کردن باشد، خیلی وقت‌ها بیش از اندازه ذهنم را درگیر می‌کند، و البته که موضوع بسیار مهم و شایسته توجهی‌ست. مثلا داشتم فکر می‌کردم پیتزایی که با خمیر و پنیر آماده، سوسیس‌کالباس کارخانه‌ای یا در بهترین حالت سس همراه با مرغ یا گوشت با یک فرمول ثابت، و فلفل دلمه‌ای و این چیزها درست می‌کنیم و رویش سس قرمز آماده کارخانه‌ای می‌ریزیم و وقتی می‌خوریم صرفا به دلیل تفاوت با قیمه و قورمه‌سبزی به نظرمان خوشمزه می‌آید، واقعا چقدر خوشمزه است؟ و ذهنم یک مدتی درگیر این بود که بعد از کنکور، و حالا نه خیلی چسبیده به بازه زمانی بعد از کنکور، اما بعد از کنکور، یا حتی شاید سال دوم-سوم دانشگاه، باید حتما هزینه نه‌چندان‌کمی را صرف شرکت در چند دوره کنم که شاید اصلا در ایران برگزار نشوند.



ببینید، من نمی‌دانم با این پولی که قرار است صرف این کار کنم چند نفر می‌توانند شب سر سیر به بستر بگذارند، یا اصلا چه کارهای دیگری می‌شود با آن کرد؛ من می‌گویم همه ما، همه ما، یک روزهایی بیش از اینکه به هر چیز دیگری پناه ببریم، به غذا پناه برده‌ایم، همه ما طعم یکی از موارد منوی رستوران محبوبمان را به خاطر سپرده‌ایم که انتهای یک روز سخت برویم آنجا و در تمام طول روز به خودمان وعده آن را داده‌ایم. پس برای طبقه متوسط، غذا چیز مهمی‌ست که به زندگی پرفرازوفرودش پیوند خورده، چیزی که حرف نمی‌زند و تو را در سخت‌ترین لحظات عمرت متوجه نمی‌کند حتی از نزدیک‌ترین فرد زندگی‌ات چقدر دوری، یا به تو احساس تنهایی نمی‌دهد، یا تو را مؤاخذه نمی‌کند، یا سعی در نصیحت کردن و ارائه راهنمایی به تو ندارد؛ بلکه ساکت و آرام روبرویت می‌نشیند و یک گرمای خاصی از آن بلند می‌شود که بوی خاصی می‌دهد که با بخاری که در روزهای سرد زمستان به دستانت ها می‌کنی خیلی تفاوت دارد، و تو می‌توانی یک مدت‌زمان کوتاه با آن معاشقه کنی و فقط به آن فکر کنی و حتی یادت نیاید که اگر مثلا امروز فلان اتفاق نمی‌افتاد، طعم قارچ‌های این پیتزا با سس مخصوص این رستوران و مرغ‌های ترد و تازه‌اش، می‌توانستند ترکیب بهتری بدهند؛ نه، آن غذا در اوج خوشمزگی‌ست و دارد تو را تسکین می‌دهد. می‌دانم خیلی‌ها، دقیقا خیلی‌ها، نمی‌توانند تصمیم بگیرند چه غذایی بخورند، و غذای موردعلاقه‌شان پرهزینه‌تر از آن است که در زندگی کوچکشان بشود هر هفته آن را پخت (بله، واقعا چنین زندگی‌هایی هست)، من هم قطعا در زندگی آینده‌ام پرمشغله‌تر از آن خواهم بود که بخواهم هر روز مدت زیادی را صرف پختن یک غذای خاص کنم، و قطعا اینگونه زیستن با شعارهای علی‌واری و ساده‌زیستی و علاقه‌ام به خوابیدن با معده سبک سازگار نیست، اما می‌دانید، هفته‌ای یک بار، دو هفته‌ای یک بار، این منظره زیبای دست کردن دستکش پارچه‌ای، باز کردن در فر، و بیرون آوردن دو (یا چندتا) پیتزای دایره‌ای که تماشای کش آمدن پنیرش هرکسی را تهییج می‌کند، به گمانم لزوم هر خانه‌ای‌ست.


می‌دانید، واقعیت این است که بعضی از ما برای نگاه‌های خیلی عارفانه به جهان آفریده نشده‌ایم. گاهی در موقعیت‌های سخت، در مواجهه با روزهایی که آبستن وقایع نامعلومند، یا وقت‌هایی که تعلیق کشنده آینده مدام توی صورتمان می‌خورد، به آغوش آدم‌هایی که دوستشان داریم، به غذا، به سکس، به دویدن، به خواندن یا به نوشتن پناه می‌بریم. واقعا پناه می‌بریم.


من از سرزنش کردنِ خودم برای کارهای کوچک و بزرگ خسته‌ام. می‌خواهم، واقعا می‌خواهم، بعد از یک هفته کامل که شب‌ها شیرخرما خورده‌ام و ظهرها به کدوهای دارچینی بشقاب سبزیجاتم خیره شده‌ام، آخر هفته یک پاستای واقعا خوشمزه بخورم و در آن لحظه اصلا علاقه ندارم فکر کنم این غذا چقدر گران تمام شده یا چه کسانی در دنیا می‌توانند چنین غذایی تهیه کنند و چه کسانی نمی‌توانند. ببینید، ما برای هرکاری قبل از هرچیزی احتیاج داریم سرِ پا بمانیم؛ و من به خوردن از چیزی که خودم پخته‌ام، و درست و متناسب با حال و هوایم پخته‌ام، احتیاج دارم. به خوردن دیگران از دستپختم که شبیه دستپخت هیچکس دیگری نیست، و به نگاه‌های شاد مهمان‌های گاه‌به‌گاهم به ابتکارات تازه‌ام و به تماشای حالت صورتشان وقتی اولین برش پیتزایم را در دهانشان می‌گذارند، نیاز دارم.




۰ زمزمه

‎۱ مهر ۹۷

اندر مصائب جهان‌سومی بودن

کتاب یک‌جلدی صدوسی‌ونه‌هزارتومانی را نباید خواند، باید پرستید.


پ.ن:‌ بعد از تقریبا چهل‌سال از انتشار یک کتاب، با قیمت نجومی و با ترجمه نه‌چندان خوب تازه در بازار نشر ایران منتشر شده. با این قیمت و با این کیفیت.

پ.ن دو: تا چندروز پیش آرزو داشتم یک روزی آنقدر ثروتمند باشم که بتوانم با هر قیمتی، تازه‌های نشرهای معروف دنیا و کتاب‌هایی که در ایران دیر ترجمه می‌شوند یا بد ترجمه می‌شوند بخرم. (آن هم از طریق سایت‌های واسطه!) امروز آرزو می‌کنم ماه بعد هم با همین پول ماهانه بشود کتاب خرید. 

۳ زمزمه

‎۳۰ شهریور ۹۷

چرا یک شهر می‌میرد؟

زمان زیادی از روزهایی که آرزو می‌کردم این تهران پتیاره را به حال خودش رها کنم و برگردم به قم، نمی‌گذرد. حتی زمان زیادی از روزهایی که قم را پناه می‌دانستم و تا فرصتی به دست می‌آمد به دامنش فرار می‌کردم نمی‌گذرد. قم، با آن هوای داغش که پوستت را ور می‌آورد، با مردمی که در ساده‌ترین دیالوگ‌هاشان عادت دارند به به‌کاربردنِ زشت‌ترین جملات، و پوشیده از «آخوند»هایی که لاأقل در سه-چهارسال گذشته فکر می‌کنم بیسواد و خنگند و هرچند زندگی‌های مشکل و همراه با فقر دارند، و آنطور نیست که بگوییم حق کسی را خورده‌اند، اما کمترین بازدهی برای مملکت نداشته‌اند و کمترین محتوایی تولید نکرده‌اند؛ این قم چرا انقدر در دهان من شیرین بود؟


امروز که به آن روزها نگاه می‌کنم، به گمانم علتش خانه حاجی‌باباست. و البته حرم، که ساعت‌ها من را در حجره‌های صحن امام رضا می‌پذیرفت و من می‌نشستم ساعت‌ها آنجا به خیلی چیزها، خیلی چیزها، فکر می‌کردم و هیچکس کاری به من نداشت، هیچکس من را از آسمانی که در آن سیر می‌کردم پایین نمی‌کشانید، هیچکس برای خوردن هیچ چیز صدایم نمی‌کرد.


از روزی که نتایج آمد و معلوم شد که احتمالا، در صورتی که نتوانم از سهمیه مدالم استفاده کنم، باید چهارسال قم بمانم، دنیا روی سرم آوار شده. گاهی هم با خودم فکر می‌کنم علت این تغییر نگرش ظرف یکی-دوسال چیست؟ و البته جواب ساده است. تهران دیگر برای من پتیاره نیست، و قم، وقتی مجبور باشم طولانی‌مدت تحملش کنم، شهر خفقان‌آوری‌ست که در آن باید مراقب باشی نفس کشیدنت جرم تلقی نشود.




آرمان‌شهر من خیابانی دارد که در آن آدم‌ها را می‌بینی که هرکدام متعلق به یک قبیله بسیار قدیمی هستند، و رنگ پوست و شکل و شمایل چشم و ابروشان این را گواهی می‌دهد. آدم‌هایی با لباس‌هایی که یکسان‌سازی نشده _تقریبا من در تمام موارد با یکسان‌سازی مشکلات ریشه‌دار دارم. یکسان‌سازی آدمیت را از آدم می‌گیرد، چراکه انسان یعنی تکامل، در طول زمان، و تکامل یعنی عمق دادن، افزودن و کاستن و کَندن و رفتن و برگشتن؛ و آدمی که دچار یکسان‌سازی شده باشد، هرگز تکامل نمی‌یابد، بلکه در امتداد یک خط، تحت تأثیر عوامل خارجی نوسان می‌کند، آدمیان یکسان‌سازی‌شده، فاقد «خود» هستند، یک جمع سرگردانند که پتانسیل‌های جمع را دارا هستند پس می‌شود آن‌ها را گرفتار تصمیم‌های جمعی کرد، و آدمی که «خود» ندارد، وجود ندارد.


قم برای من شهر خفقان است. شهری که در آن هرجور غیر از خودشان باشی، محکوم به نگاه‌های توجیه‌نشده و انگشت‌های اتهامی. شهری که متجددانه‌ترین اندیشه‌ها، زیر پوستش در بهترین مدارسش در جریانند و با این حال، تویِ دانشجویی که اگر چادر سر نکنی، محکومی به اتهامِ ایجاد فرهنگِ غریبه در شهر! و خدشه‌دار کردنِ ایمان مردان! و دزدیدن عفت دختران جوان که تو را می‌بینند که لازم نیست یک پارچه سنگین روی سرت بکشی، هرچند تمام لباس‌هایت به‌غایت ساده و حتی اورسایز هستند. شهری که چون نمی‌تواند یک قانون جداگانه برای خودش وضع کند که در آن نوشته باشد سر کردنِ چادر الزامی‌ست، پس باید با خطر خرده‌فرهنگ‌هایی که به واسطه دانشجویان یا عوامل دیگر وارد قم می‌شود، با نوشتن جملات احمقانه درباره چادر روی در و دیوار و همه‌جا مبارزه کند. جملاتی که به‌وضوح زنِ محجبه غیرچادری را هم زیر سؤال می‌برد و تحقیر می‌کند.


همه این‌ها به کنار، این‌ها موضوعات غیررسمی‌اند، و انسان می‌تواند به هر قیمتی تصمیم بگیرد در هرجایی خودش باشد. آنچه که بیشتر از همه‌چیز من را آزار داد، اجبار رسمی سر کردنِ چادر در دانشگاه است. این یکی حتی آدم را از درد قانون احمقانه تفکیک جنسیتی بیشتر می‌سوزاند. و برایم عجیب است که وقتی به بیشتر آدم‌ها درباره این موضوع می‌گویی، اولین واکنششان نگاهی عاقل اندر سفیه است که تو را با آن دسته از احمق‌هایی که تمام حقوق پایمال‌شده زن را رها کرده‌اند و با مبتذل‌ترینِ جنبش‌ها به سردمداری مبتذل‌ترین آدم‌ها، با عبث‌ترینِ کارها دنبال لخت شدن و نه آزادی هستند، یکی می‌کند. آدم‌هایی که آنقدر توسری خورده‌اند و آنقدر کوته‌فکر هستند که برایشان ساده است در تمام ابعاد زندگی‌شان، جزء جزء متحمل اجبار شوند. آدم‌هایی که نمی‌فهمند اگر تو عصبانی هستی، برای این نیست که باید چادر سر کنی و از چادر متنفری، -انقدر لوس و سطحی-، برای این است که اجبار تو را می‌رنجاند، اجبار هرچه و هرجا که باشد دست‌های تو را مشت می‌کند، اجبار از سمت هرکسی که باشد سبب می‌شود روح ناآرامت بیشتر از هروقتِ دیگری به دیوارهایش بکوبد.


من به خواستِ خودم، از هشت‌سالگی تا حدود هجده‌سالگی چادر سر کردم. هنوز هم چندتا از بهترین دوستانم چادر سر می‌کنند. اما همین پارسال بود که نگاهی انداختم به اطرافم، و دیدم چادر در مملکت ما چیزی بیشتر از یک پوشش است. اول اینکه گرچه موج چادری‌های منتقد (منتقد واقعی؛ نه مجسمه منتقدی که می‌خواهد مجسمه خیالی آزادی بیان بتراشد!) حکومت، و حتی جدای از حکومت، قدرتمند شده‌اند، اما باز هم چادر یک پوشش حکومتی‌شده است. مثل حمایت از آزادی فلسطین که حکومتی شده و درحالیکه در تمام جهان سالانه آدم‌های بیشتری از ظلم فاجعه‌باری که به فلسطین روا داشته می‌شود، فریاد می‌کشند، اینجا تنها یک تیپ خاص در اجتماعات اینگونه حضور دارند. (اگر نخواهید مغلطه‌گرانه و صداسیمایانه(!!!) یکی از ده نفر را پیدا کنید و به عنوان مثال نقض نشان بدهید). و بعد اینکه، تقریبا تمام آن‌ها که چادر می‌پوشند، یک‌شکل‌اند. (یک پست مفصل دراین‌باره نوشته‌ام که احتیاج به ویرایش دارد و منتشرش می‌کنم). کتاب‌های ثابت می‌خوانند (اگر بخوانند)، جاهای ثابت می‌روند، و نظراتشان حتی در طرفداری از حکومت هیچ جزئیات خودیافته خاصی ندارد. تعداد زیادی از آن‌ها عُجب دارند، یا اگر عُجب ندارند، در تلاش‌های تصنعی برای رفتارهای ساده با افراد دیگر جامعه‌اند. توجه کنید، اینکه شما بخواهید با مهربانی نشان بدهید که ما که چادری هستیم هم خوبیم و با خندیدن و بیرون رفتن با دوستانتان و کافه-رستوران رفتن با چادر، بخواهید ثابت کنید که ما هم زندگی بلدیم، این خودش رسمیت بخشیدن به روایتی‌ست که چادر را به‌عنوان ابزار یکسان‌سازی طرح کرده. این‌ها را منی می‌گویم که فرآیند اجتماعی‌شدن را هم با همین پوشش و در همین جمع‌ها طی کرده‌ام. پس برای جدا کردن خودم از این جریان، ترجیح دادم چادر را کنار بگذارم.


از قم رفتن خیلی ناراحتم. حاضرم حتی کامپیوتر قم را بیخیال شوم و بیایم شریف یا تهران یا امیرکبیر ریاضی بخوانم، اما بیایم تهران، عقلم ولی می‌گوید از آنجا که در خودخوری استادم، قم ماندن را صددرصد بدانم و هر احتمالی مبنی بر کار کردنِ مدالم را (فردا آخرین مهلتِ انتخاب رشته مجدد است و من هنوز نتوانسته‌ام وارد سامانه شوم چراکه آقایان در تلگرام اطلاع‌رسانی کرده‌اند که باید اطلاعاتی را برای باشگاه دانش پژوهان می‌فرستادیم و من اصلا تلگرام ندارم!) منتفی بدانم.



شهری که بتوانی آدم‌های متفاوت در آن ببینی (هرچند نابرخوردار از فهم ساده‌ترین مفاهیم زیبایی‌شناسانه)، شهری که بتوانی در آن شاهد این باشی که آدم‌ها یکدیگر را در آغوش می‌گیرند، شهری که کافه‌های شلوغ و همیشه‌باز دارد، شهری که رنگ دارد (این‌ها مال انقلاب به بالاست، وگرنه پایین‌شهر تهران دودگرفته و کثیف است_اختلاف طبقاتی در حکومتِ بناشده به‌نام مستضعفین)، شهری که من خیابان‌هایش را ساعت‌ها قدم زده‌ام، در خیابان‌هایش قصه ساخته‌ام و خیابان‌هایش من را به یاد دارند، شهری که گرچه شب‌مُرده، اما زیباست، شهری که من دوست می‌دارم؛ لاأقل بیشتر از باقی مکان‌هایی که شهر می‌نامیم. شهر زنده، شهری که در آن بیشتر می‌توانی خودت باشی.



پ.ن: یک سبک موسیقی هست به نام امبینت؛ چیزی که درباره این سبک وجود دارد این است که، سبک امبیت، فضا را در خودش فرو نمی‌برد، بلکه به آرامی جزئی از فضا می‌شود. اغراق‌آمیز نیست، اصرار به اثبات خودش ندارد، در فضا به‌ شکلی یک‌دست ادغام می‌شود، و من یکی را با خودش می‌برد. بخش بزرگی از تاریخ‌سازی‌های شخصی‌ام هنگام دویدن، با آهنگ‌های گروهی به اسم cigarrettes after sex که سبکشان پاپ امبیت است شکل گرفته. گروه london grammar هم خوب است، گرچه هنوز آن را شخم نزده‌ام. پیشنهاد شنیدن! این هم یکی از آهنگ‌ها.


۵ زمزمه

‎۳۰ شهریور ۹۷

بن‌بست

او درحالیکه به‌تازگی از هق‌هق کردن در بالش‌ها فارغ شده بود، در هوای پاییزی زیرِ پنجره، کورا را باز کرد و نوشت how do I get out of depression by myself; و نزدیک صبح شروع به خواندن کرد.

۰ زمزمه

‎۲۹ شهریور ۹۷

زندگی چیست؟

برای من بزرگ‌ترین موهبت عشق آن بوده که میلم به نابودی را و به عدم را پایین کشانده؛ چراکه هیچ دوست نمی‌دارم این قصه ناتمام بماند.


پ.ن: ازآنکه این رَمه آن ارج نمی‌داشت که من، تو را ناشناخته بمیرم.

پ.ن دو: این روزها چند موضوع مختلف با جزئیاتشان مدام من را آزار می‌دهند. اوضاع آسانی نیست، همه‌چیز به هم پیچیده و این روزها هم قطعا سخت‌ترین‌ها نیستند و مشکلات بیشتر توی راهند؛ در مقاطعی از زندگی حتی اتفاقاتی که گمان می‌کنی بناست به ساده‌ترین شکل پیش بروند، دچار اتصالی می‌شوند و همه‌چیز با هم به آزار تو برمی‌خیزد؛ از دو سالِ پیش که برای اولین بار only time از Enya را شنیدم، هروقت زندگی اینچنین می‌شود، بارها و بارها پلی می‌کنمش. جالب است که برعکس همه موسیقی‌ها، از شدت تکرار به بی‌معنایی نکشیده. هربار می‌شنومش، یاداوری می‌کند که باید آرام گرفت و منتظرِ باز شدن مشت‌های زمان، ماند. اینکه زندگی‌ات امروز، اینجاست، تو زورت را به کار گرفته‌ای و حالا باید گوشه‌ای بنشینی و ماجراجویانه و هیجان‌زده، ببینی زندگی برایت چه در سر دارد، و نقطه عطف کجاست؟ آنجا که می‌فهمی این سرنوشت بشر است، که همه به آن دچارند، که همه به دانستنش مجبورند، که تو تنها نیستی.


۰ زمزمه

‎۲۵ شهریور ۹۷

ملال

حال نفس‌کشیدن هم ندارم.

۱ زمزمه

‎۱۵ شهریور ۹۷

ما همه‌ایم

قیمت لپ‌تاپ موردنظرم از دوماه پیش تا امروز تقریبا سه‌برابر شده و درحالی که پدرم من را به جرم کارهای ناکرده به کلی از معادلات مالی خودش کنار گذاشته و فقط مادرم با حقوق ماهی سه‌تومن باید همه نیازهای من را تأمین کند، به نظر می‌رسد روزهایی بسیاربسیار سخت‌تر از این در انتظارم باشد، آن هم برای منی که قبل از دو سال اخیر هیچ‌گاه یاد نگرفته بودم که از چیزی که می‌خواهم بگذرم.
مثل خواب است. لپ‌تاپ شش‌تومنی امروز نزدیک هجده‌تومن قیمت خورده، تازه اگر پیدا شود. لپ‌تاپی که هزارودویست دلار است و یک معلم معمولی در آمریکا با یک سوم حقوق یک ماهش آن را می‌خرد، و مادر من که یک معلم معمولی‌ست باید از شش‌ماه پیش می‌دانست که مملکت بناست بیشتر از پیش از هم بپاشد و برای خریدن یک لپ‌تاپ معمولی برای من دست به حقوقش نمی‌زد تا امروز هجده‌میلیون نقد داشته باشد.

برای تمام روزهایی که با حماقت، از ترس فروریختنِ خودم همراهِ باورهایم، سیاست‌های احمقانه و پادرهوای صدرنشینان این حکومت را برای خودم و دیگران توجیه می‌کردم، از خودم عذرخواهی می‌کنم.
اینکه ارزشِ پول توی دستت به ناگهان یک چندم شود، ناشی از سیاست‌های یک سال و دو سالِ یک دولت و دو دولت نیست، ناشی از سیاست‌های کلی عقیمی‌ست که هیچ عزمی برای تغییرشان وجود ندارد.
احساس خطر و یأس تمام وجودم را گرفته. حس می‌کنم سلول‌هایم آنقدر از هیجانِ منفی باد می‌شوند تا درآخر از حجم استاندارد بگذرند و منفجر شوند. حس می‌کنم در جایی بی‌صاحب، که خودش را در توهم هرروزه‌‌ای، در دستانِ خدا و زیر بارانِ امداد الهی می‌بیند و مطمئن است که هر غلطی بکند این استکبار جهانی‌ست که محکوم به نابودی‌ست و نه او، زندگی می‌کنم. واکنش‌هایم به این جنگ واکنش‌هایی کاملا معمولی‌ست، مواجهه با فاجعه‌ای همه‌جانبه که سردمداران مطمئن هستند از آن جانِ سالم به در می‌بریم چون خدا مراقب ماست. سردمدارانی که در توهم خودشان می‌پندارند متولی خدا در زمینند پس خدا باید مراقب آن‌ها باشد. خدا باید جبرانِ حماقت‌های آن‌ها باشد، خدا باید به شکلی معجزه‌آسا چاله‌های روبرو را با دست‌ها نامرئی پُر کند در حالی که آن‌ها با چشم‌های باز و با شور و شوقی انقلابی(!) به سمت چاله‌ها می‌دوند.

تا سالِ پیش از فروریختنِ باورهایم وحشت داشتم چون باور جایگزینی نداشتم. حالا هم ندارم. تهی و پوچم. اما لاأقل فهمیده‌ام باور نادرست ویران‌کننده است. باور نادرست، آن هم باور به چیزی که با وسایل اندازه‌گیری قابل تشخیص و تعین‌بخشی نیست، ویران‌کننده است. فروریخته و تنهایم. هرشب زیر هجومِ بینهایتی از کلمه‌ها و مکاتبم، هرشب از وحشتِ چیزهایی که نخوانده‌ام و چیزهایی که نمی‌دانم خوابم نمی‌برد. اما این را به فریفتنِ خودم ترجیح می‌دهم.

امنیتم خدشه‌دار شده. بحثِ لپ‌تاپ و گوشی نیست. بحث انفجارهای پی‌درپی و ناگهانی، که متولیان این جغرافیای منحط در امنیت پناهگاه‌های شخصی از بالا تماشایش می‌کنند تا آوارش بر ما فرو بریزد نیست، بحث پیش رفتن در دل نابودی کامل است. بحث تحمیق روزبه‌روز آدم‌هاست، آدم‌هایی که تنها می‌توانند در خانه خودشان، پیش خانواده خودشان، باعث و بانی وضعیت را -که به زعم خودش در پناه خداست- پیش همان خدا نفرین کنند. بحث خفه‌شدن تمام کنش‌های اجتماعی‌ست، بحث مردمی‌ هستند که ساده‌ترین مسیرهای اندیشیدن را هم لنگان می‌روند. بحث ماییم که آنقدر در اضطرار احاطه شده‌ایم که فقط می‌خواهیم خودمان را روی دست‌های خودمان بگیریم و فرار کنیم.

کتاب ساده‌ای از تری ایگلتون به نام «why Marx was right» (عنوان انگلیسی را برای این گفتم که بتوانید ریویوهایش را از گودریدز بخوانید؛ زیاد نیستند) هست، و من به اصلِ کتاب اصلا کاری ندارم. بند درخشانی دارد که می‌گوید:

  • ...بدین ترتیب آنچه بالاتر از همه به بی‌اعتبار خواندن مارکسیسم دامن زد حس خزنده‌ای از ناتوانی و سترونی سیاسی بود. زمانی که به نظر می‌رسد تغییر از دستور کار خارج شده مشکل بتوان ایمان خود را به تغییر حفظ کرد، حتی زمانی که بیش از همیشه به حفظ این ایمان نیاز هست. از هرچه بگذریم اگر دربرابر آنچه ناگزیر می‌نماید مقاومت نکنید هرگز درنخواهید یافت که امر ناگزیر تا چه اندازه ناگزیر بوده است. اگر مارکسیست‌های بی‌دل و جرئت دو دهه دیگر تاب می‌آوردند و دست از دیدگاه‌های گذشته‌شان نمی‌کشیدند، می‌دیدند نظام سرمایه‌داری که آنهمه سرحال و شکست‌ناپذیر می‌نمود اینک در سال 2008 فقط قادر است عابربانک‌های خیابان‌های اصلی را باز نگه دارد.


اینکه آنقدر احمق باشم که گمان کنم می‌توانیم وضعیت را درست کنیم، -با تمام وضع به‌شدت بدی که منِ منفی‌باف بیشتر از هرکسِ دیگری می‌دانم- بهتر است از اینکه گوشه اتاقم بنشینم و منتظر نابودی باشم. ادعای بزرگی دارم و آن اینکه هیچکس بهتر از من نمی‌فهمد درد گذر دیوانه‌وار زمان چقدر زیاد و وحشت‌ناک است، و همه‌چیز چقدر بی‌عنان به سمتی که باید می‌رود، و هیچکس بهتر از من نمی‌داند پیر شدن یعنی چه، و اینکه فقط همین امروز را برای کاری مشخص فرصت داشته باشی یعنی چه، و من می‌خواهم بگویم همین فکر کردن وسواسی و حس کردنِ تمام و کمال سیرِ زمان و پیرشدن برای اینکه تو همیشه افسردگی اجتناب‌ناپذیری همراه خود بتراوی کافی‌ست. لازم نیست جنگ اقتصادی استخوان‌هایت را بشکند، لازم نیست یک روز تمام برای اینکه دست پسربچه‌ای را توی خیابان که از تو غذا می‌خواست، بی‌آنکه بدانی چرا، رد کرده‌ای، گریه کرده باشی، مهم نیست توی خیابان‌ها فقر، که پیرمردی بی‌نا و ضعیف می‌نمایاند، چهره هیولاوارش را به تو نشان دهد؛ زندگی بی این‌ها به اندازه کافی سخت هست؛ با تمام این‌ها اما از تغییر ناامید شدن یعنی مرگ. گریختنِ تنهایی یعنی شهادت دادن به بی‌شرافتی خود. گرچه در احکام پراگماتیستی این عصر، این‌ جملات حماسه‌سرایی‌های شاعری احساساتی‌‎ست، اما من هیچ‌گاه نتوانستم رؤیاهای زیبایم برای دنیا را نادیده بگیرم، حتی اگر خودم در ابتدائیاتِ زندگی‌ام بی‌بهره مانده‌ باشم و حتی اگر صلح‌جویان زردِ جهانی مفاهیم اینچنینی را به گند کشیده باشند.

در بدترین حالم، درحالی که با خواندنِ هرسطرِ تاریخ درباره کشورهایی که شبیه ما بوده‌اند و حالا کم‌کم نابود می‌شوند، به وحشتم افزوده می‌شود، می‌گویم، در اوج ناامیدی نمی‌توانم از امید دست بردارم. چون نمی‌توانم از زندگی دست بردارم.

شنیده‌ام هیچکس نمی‌تواند با حبس کردن نفسش، خودش را بکشد. درست در آخرین لحظه‌ی مانده‌به‌مرگ، ناخوداگاه نفس می‌کشی و زنده می‌شوی.
من ناخوداگاه نفس می‌کشم. چرا که قلب من پیش زندگی‌ست. چرا که میل من به زندگی بینهایت است. چراکه نمی‌توانم از زندگی دست بردارم.

پ.ن: شاکی‌ام از مردمی که وقتی یک مسئول مردم می‌خواندشان، آنقدر سطحی و دوزاری هستند که حتی حس نمی‌کنند مردم یک لغت درجه دو است، نگاهِ از بالایِ این آدم‌های به‌اصطلاح مسئول را حس نمی‌کنند، حتی نمی‌دانند با ایستادن روبروی یک نماینده مجلس و فریادزدن از گرانی پراید، فقط و فقط خودشان را محتاجانی نشان می‌دهند که تشنه تکه‌استخوانی هستند که جلویشان می‌اندازند. شاکی‌ام از مردمی که پذیرفته‌اند درجه دو هستند، شاکی‌ام از مردمی که با آب‌وتاب از مصادیق بارز سرمایه‌داری صحبت می‌کنند و موفقیت را در این می‌بینند که در رستوران ایکس غذا بخورند و ماشین ایگرگ را سوار شوند؛ کسانی که نمی‌دانند فحش دادن به فلان آقازاده، نقل شب‌نشینی‌هایشان است برای تحقیر دوباره و دوباره مردمی که در چشم آن‌ها بدبخت و ندیده‌اند. مردمی سیاست‌زدایی‌شده در چرخه‌های استحمار..

پ.ن دو: بزرگ‌ترین ظلمِ این حکومتِ چهل‌ساله، قالب کردن این مفهوم به جامعه بود که شما هرکاری کنید، باز هم مردم‌اید. مردمی که ما هنگام انتقال‌دادن تجربیاتمان به آقازاده‌های جوان‌تر، زیر شگردهای خرکردنتان را خط می‌کشیم.

پ.ن سه: شک داشتم این پست را بنویسم یا نه. نوشتن برای من حکم درمان را دارد، انگار مشکلات را در کلمات زندانی می‌کنم، انگار مشکلات را حل می‌کنم، کنارشان می‎زنم. نباید بنویسم. نباید بگویم. نباید بنوسیم و بگوییم. باید این عصبانیت را آنقدر جمع کنیم و آنقدر با چشم‌هایمان انتقال دهیم تا وقتی که فقط یک عصبانیت خالی نباشد. تا وقتی که تحکیم مجسمه آزادی بیانی که ساخته‌اند نباشد. تا وقتی که هیچ رسانه‌ای در هیچ‌جای دنیا نتواند مصادره به مطلوبش کند. باید عصبانیتی بسازیم که فقط برای ما باشد؛ فقط در رثای خودمان، در رثای رگ‌های قوی‌مان که زیر فشارهای دیوانه‌وار منفجر نشد. در رثای رگ‌های قوی‌مان که میلشان به زنده ماندن بینهایت بود. و بینهایت هست.



۰ زمزمه

‎۱۵ شهریور ۹۷

کوچه پری‌سوز

مدت‌ها پیش با متین از کوچه‌ای به اسم پری‌سوز، در شمال تهران، رد شدیم. گفتم دختری که در یکی از خانه‌های این کوچه زندگی می‌کند، با موهای بلند و پنجره‌ای که به کوچه باز می‌شود، جزئیاتِ یک درامِ پُرنشانه و سوزناک را دارد. اما من چی؟ من که توی کوچه موسوی زندگی می‌کنم و اتاقم پنجره‌ای رو به کوچه برای سنگ زدن عشاقم ندارد و اصلا آنقدر زیبا نیستم که کسی عاشقم بشود چی؟ من هم جزئیاتِ یک درام فوق‌العاده را دارم. کسی که بناست داستانِ من را بنویسد حتما قرار است به شیوه‌ای تکراری و نخ‌نماشده، یک جایی یاداوری کند که زندگی دخترِ داستانش اصلا شبیه قصه‌ها نبود. گفتم، می‌دانی؟ اگر من بخواهم داستان شوم، چون شبیه داستان‌ها نیستم، مجبورم زردگونه این داستان نبودنم را فریاد بکشم و از داستان نبودنم داستان بسازم.

گفت اصلا داستان یعنی همین..


احساس می‌کنم نمی‌خواهم هیچوقت هیچکس از من داستانی بنویسد.


پ.ن: دیشب در آخرین لحظاتِ بیداری، چیزهای مهمی توی ذهنم بود اما از شدت خستگی حتی توانایی این را که گوشی را بردارم و کلمات کلیدی‌اش را بنویسم که یادم نرود، نداشتم. الان انگار یک تکه‌ام گم شده.

۰ زمزمه