‎۲۷ مهر ۹۷

به تو؛ دو

عشق تنها وقتی سودمند است که چشم‌های عاشقِ هم‌زمان معشوقت، مهم‌ترین تماشاگر زندگی‌ات باشند؛ این است که می‌توانی زندگی‌ات را از تعبیرهای احمقانه این مردم برهانی، و اعمالت را همانگونه که هستند، بی‌آنکه در آن‌ها دریوزگی برای چشم‌های مردم جا داشته باشد، روی سر بگذاری و خودت را بی‌حجاب ببینی.

این مهم، وقتی محقق می‌شود، که آن عاشقِ هم‌زمان معشوق، آنقدر قدر و تمام باشد، که اصلا پتانسیل تبدیل شدن به همه‌چیز برای تو را داشته باشد. من تماشاگر خوبی، عاشق خوبی، معشوق خوبی، من آدم قدری نیستم. و آنچه تو در آن با من شریکی، به‌تمامی برایت بی‌فایده‌ست.


از آنچه که هستم بیزارم.

۰ زمزمه

‎۲۲ مهر ۹۷

از خویشتنِ خویش، و از دیگران؛ یک، دو

یک؛

کودکی که پیداست از سوء تغذیه رنج می‌برد، و نهایتا چهارسال دارد، توی مترو فال می‌فروشد. او کودک را نگاه می‌کند، و همزمان صورتش به خاطر خطور فکری در هم می‌رود: چقدر بد که دیگر نمی‌تواند کفش سالمون بخرد.



دو؛

«آتی» فمنیست است. همه آنچه آتی از فمنیست می‌داند برگرفته از توییت‌های ترانه علیدوستی و رفقاست. او با جمهوری اسلامی مخالف است، چون آزادی‌اش را گرفته، چون او نمی‌تواند با بیکینی در آب‌های کشورش شنا کند. و باد لای موهایش نمی‌رود. و تابستان‌ها با این لباس‌های مجبوری و آن یک تکه شال گرمازده می‌شود. به هیچ‌جای آتی نیست که نظام حقوقی در ایران علیه زن است. شوهرِ آتی او را ممنوع‌الخروج نکرده، آتی تابه‌حال برای پیگیری کارهای طلاق در راهروهای دادگاه‌ها به گریه نیفتاده، آتی مجبور نبوده برای گرفتنِ حضانت جگرگوشه‌اش بجنگد، آتی را در سیزده‌سالگی به حجله نفرستاده‌اند وقتی که هنوز خبر ندارد آن اندام بین پاهایش چیست، آتی هیچ‌گاه احساس تحقیرآمیز «جزء مایملک پدر و شوهر بودن» را درک نکرده، آتی مجبور نبوده در پزشکی قانونی ثابت کند کبودی‌های روی بدنش کار شوهرش است، از بخت خوب، شوهر آتی آدم روشنفکری بوده و در دوره‌های افسردگی، او را مجبور به همبستری نمی‌کرده، آتی در خانواده های کلسی بزرگ شده، در خانواده آن‌ها هیچگاه هیچ همسری، زنش را مقابل جمع تحقیر نکرده.

آتی می‌خواهد لخت شود.

آتی یک چیزی از فمنیسم شنیده.




سه؛

او به پوچی رسیده. یک پوچی عظیم با تمام طبقاتش در او هبوط کرده. او از «رفتارهای بورژوازی» خسته شده. او دیگر نمی‌تواند سیگور راس و تونتی وان پایلوتس گوش کند و شالش را باز بیندازد که باد در خیابان انقلاب بچرخد لای موهایش. او از بوییدن تازگی‌های نارنگی خسته شده. او دیگر احساس خوبی از کتاب زیر بغل زدن ندارد، او دیگر احتیاجی به تظاهر پیش هیچکس ندارد، او دیگر نمی‌خواهد پیش هیچکس خوب به نظر برسد، او از عکس‌هایی یهویی خسته شده، او دیگر نمی‌تواند دیگر نمی‌خواهد دوربین دستش بگیرد و حس خوب عصرهای رَدکافه را ثبت کند، فریادهای خفه او را دیگر هیچکس، حتی لینکین پارک، روی استیج صدا نمی‌کند. او هیچ نماینده‌ای در «دنیای بیرون» ندارد، او از باران هم خسته‌ست، از گزاره‌ای تا این حد احمقانه که باید با چیزهای کوچک خوب بود. او می‌داند خاک زیر پایش سرازیرِ قهقراست، او می‌داند اصلاح چشم و ابروی پای‌بست ویران بی‌فایده‌ست، او از کافه‌ها خسته‌ست، او از همه همه همه همه آدم‌ها خسته‌ست، او از تظاهر آدم‌ها خسته‌ست، او نمی‌داند تظاهر به اینکه «من می‌دانم» در این اوضاع چه فایده‌ای دارد، او شب‌ها پشت چشم‌هایش، توی کله‌اش، تصاویری می‌بیند از یک مشت کافه و آدم‌های سیگاری و رستوران‌های شلوغ، و مردمی که مشغول مرگند، و آن روشنفکری که سیگارش را به‌زیبایی گرفته بین انگشتانش و از تئاتر و فلسفه مهمل می‌بافد، (واژه‌های متناقض را با چندتا واژه انتزاعی به شکل جدول‌ضربی در هم می‌ریزد؛ هیچکس نمی‌فهمد او چه می‌گوید، اما همه سر تکان می‌دهند چون فکر می‌کنند همه می‌فهمند جز خودشان)، و تصویر زشت فقر، و کسی که بالای بلندی ایستاده و عده‌ای برایش فریاد می‌زنند و شعار می‌دهند و او می‌گوید که ملت ما ایستاده است، و هیچکس انگار نمی‌بیند که سنگ تخت معلق در خلأ، کج شده و همه این تصاویر، همه این آدم‌ها، یکی‌یکی دارند از رویش لیز می‌خورند توی خلأ.

او از مفهوم وطن خسته‌ست. او از مفهوم مرز خسته‌ست. او نمی‌داند کیست. نمی‌داند چیست.

برای او نه اجتماعی مانده که از عمق جان دوستشان داشته باشد، نه خدایی که بشود به او پناه برد، نه اجتماعی که نشود دوستشان داشت، نه داستانی شخصی. او در تمام عمر از میان‌مایگی گریخته، و حالا نمی‌تواند حتی بچسبد به درسش، که یک برنامه‌نویس خوب، یک ریاضیدان، یک مهندس، یا چیزی مانند این‌ها باشد. او نمی‌خواهد حتی اگر بتواند برای کارکردن روی هندسه ریمانی فیلدز بگیرد_که نمی‌تواند هم.

او مدت‌هاست از نزدیک‌ترین دوستانش به‌طورکلی بُریده.

او شب‌ها با این احساس که «نمی‌داند کیست» ناگهان از خواب می‌پرد.




چهار؛

کتاب را پرت می‌کند توی دیوار. گوشه کتاب کاغذ دیواری اتاق را خراش می‌دهد.





پنج؛

در ایرانشهر، چندین‌بار سعی می‌کند یک مفهوم ساده را برای او توضیح بدهد. هربار جز بدیهیات چیزی نمی‌گوید. انتهای ذهنش جملاتی که موجودیت ندارند، چیزهای نامفهومی دست‌وپا می‌زنند، او کلافه می‌شود، دست‌هایش را مشت می‌کند و چیزی بروز نمی‌دهد. دوباره سعی می‌کند. دوباره «زبان» یاری نمی‌کند. دوباره، و دوباره، و دوباره؛ او خسته می‌شود، کنار می‌کشد.





شش؛

او چیزی ندارد که بشود برایش جنگید.






هفت؛

آن‌ها معتقدند خدا با آن‌هاست.





هشت؛

او دارد آماده سفر اربعین می‌شود. مخصوصا او در این سفر سعی در صدور انقلاب دارد با یاداوری «لایت» منت‌هایی که انقلابِ پنجاه‌وهفت بر سر عراق گذاشته. در آخر مکالمه‌اش با عربی دست‌وپاشکسته، یک عکس «حضرت آقا» به پیرمرد عراقی می‌دهد و می‌رود. توی ذهنش تصویری از یک قهرمان که در غبار گم می‌شود، مکررا درحال رفت و آمد است.





پ.ن: احمق‌تر از من نیست که با اینهمه درس، نشسته‌م این خزعبلات نامفهوم را می‌نویسم..

۰ زمزمه

‎۲۲ مهر ۹۷

از دیگران؛ یک

پا روی پا انداخت، دستی به ریش‌هایش کشید، مظلوم‌نمایانه زمین را نگاه کرد، با ژست «حرف‌های ما آنقدر مستدل و درستند که ما برای دفاع از آن‌ها خیلی آرامیم» در صندلی فرو‌رفت، و با «دلیل» و «برهان» انحطاط غرب را به دوستانش «اثبات» کرد، با جملاتی از مارکس و هگل و نیچه و فیلسوفان عصر روشنگری، که اسم‌هایشان را در پیج اینستاگرام «جملات کوتاه» یاد گرفته بود. و دوستانش، خرکیف از اینکه اینهمه برحقند، پیوسته سر تکان دادند. او هم از اینکه توانسته بود عقاید دوستانش را استحکام ببخشد، خوشحال بود.

در کتابخانه او، فقط، چند زندگینامه شهید، و چند کتاب حاوی سخنان جمع‌آوری‌شده «حضرت آقا» وجود داشت.

آنچه او از آن‌ دفاع می‌کرد، یک امتحان پس داده بود. یک امتحان چهل‌ساله.

و در خلال همه این‌ها، او معتقد بود «حضرت آقا» در این نابودی بی‌تقصیرند؛ همه کارها زیر سر بقیه‌ست. او می‌خواهد لفافه‌پیچ بگوید، «حضرت آقا» هیچ‌کاره است.


پ.ن: با حدأقل لباس پنجره را باز می‌گذاری و خودت را می‌سپاری به باران وحشی، بلکه پاکی باران تلخی مجاورت این احمق‌ها را بشوید و با خودش ببرد دور دور دور.

۰ زمزمه

‎۱۷ مهر ۹۷

هیچ دلیلی برای زندگی ندارم.

۰ زمزمه

‎۱۶ مهر ۹۷

از دانشگاه؛ کاملاً فاقد ارزش خوانش؛ سه

یک؛

خب، همانطور که کاملا انتظار می‌رفت، تفاوت دانشگاه قم با پلی‌تکنیک آنقدر زیاد است که باز بر اساس تصوراتم مبنی بر اینکه قرار است بدترین اتفاق‌ها برایم بیفتد، هر لحظه منتظرم یک نفر بیاید من را از دانشگاه بکشد بیرون و بیندازد در جهنمِ قم. امروز مجبور شدم برای دو نفر توضیح بدهم که چرا یک هفته دیرتر آمده‌ام سر کلاس‌ها، چون به‌شدت متنفرم از اینکه کسی فکر کند با سهمیه هیئت علمی آمده‌ام یا مهمان شده‌ام. و یک نفر هم البته آشنا درآمد و همکلاسی دوره المپیادم را می‌شناخت. بعد از کارم به درد آمدم. احساس می‌کنم هرچه‌بیشتر آدم‌ها من را ببینند، و هرچه‌بیشتر برایشان فاش شوم، از شرم چیزی که هستم از این هم خفه‌تر خواهم شد. امروز بالأخره با چندنفر که مهدی نبودند! حرف زدم. بچه‌های کلاس مبانی سرِ حرفِ جلسه قبلم که تقریبا با ناله به استاد گفتم استاد میشه خسته نباشیم چندبار برگشتند سمت من که آخرین ردیف کلاس نشسته بودم و می‌خواستند دوباره بگویم که استاد رهایمان کند. این استاد مبانی البته آدم بدقلقی‌ست و تا مبحث را تمام نکند کلاس را تمام نمی‌کند.

آنقدر از خودم متنفرم و آنقدر خودم را حقیر می‌بینم که از اینکه آدم‌ها رغبت می‌کنند با من حرف بزنند تعجب می‌کنم و از اینکه با کسی دیالوگ تازه‌ای را شروع کنم و از اینکه صدای خودم را بشنوم و حتی از اینکه با دوستانِ قدیمی‌ام حرف بزنم وحشت دارم. نمی‌دانم چه کسی بناست من را از این تنفرم از خودم، و این خودکم‌بینی برهاند، احتمالا هیچکس، من در درون خودم آنقدر چیز ارزشمندی نیافته‌ام که هر حرفی مبنی بر اینکه خوب و کافی‌ام را از روش‌های دیگر تعبیر می‌کنم؛ تمسخر می‌پندارمش یا گمان می‌کنم آدم مقابل دارد به من ترحم می‌کند یا آنقدر دوستم دارد که نمی‌تواند ببیند من تا چه اندازه حقیرم.

گمانم هیچوقت نتوانم بفهمم حیله‌هایی که مغز برای باوراندن یک گزاره به ما به کار می‌برد چیست. چطور می‌شود خودت بدانی از خانوم ایکس و آقای ایگرگ بهتری، اما بعد باز هم وقت قضاوت که می‌رسد، درحالیکه از شدت حقارتت به گریه افتاده‌ای آرزو کنی کاش اندازه خانوم ایکس خوب بودی.

از خودم خسته‌ام و می‌دانم اگر به همین منوال پیش بروم، آنقدر همه‌چیز را خراب می‌کنم که باید تا آخر عمر در این حقارت دست و پا بزنم.

کجایی ای منجی که بناست به من بفهمانی آنقدرها هم بد نیستم؟ کجایی ای منجی که من حرفت را خلافِ حرف این آدم‌ها باور کنم؟ کجایی ای منجی که چشم‌هایت روشن است و من از چشم‌هایت قرار است بفهمم راست می‌گویی؟ یا شاید راست بگویی که من حقیرم و من را از این دست‌وپازدن‌های عبث برای رشد برهانی..



دو؛

کلاس ریاضی و فیزیک عمومی، از این کلاس‌های سالن‌مانند است، با بالای هفتاد-هشتادنفر دانشجو و من چقدر از این کلاس‌ها متنفرم. انگار مدام آدم‌ را توی جایش فشار می‌دهد، انگار مدام می‌خواهد فاعلیت تو را سلب کند، تو را در جمع فرو ببرد، تو را در صدای متکلم وحده استاد فرو ببرد؛ گرچه در حالت عادی هم من فاعلیت خاصی ندارم، اما از این حس هم بیزارم.




سه؛

امروز بارقه‌های نوری در دلم روشن شد، چون فهمیدم پلی‌تکنیک برای تغییر رشته قوانین احمقانه‌ بقیه دانشگاه‌ها را ندارد. در بیشتر دانشگاه‌ها برای تغییر رشته به آن رشته مقصد، باید همان اول رتبه ورود به آن را کسب کرده باشی، اما توی دانشگاه ما اینطور نیست. گرچه فقط یک بار می‌توانی تغییر رشته بدهی و من از شانس تغییر رشته‌ام در همین جابه‌جایی با سهمیه المپ استفاده کرده‌ام، اما بعد فهمیدم احتمالا می‌توانم دورشته‌ای کنم، بنابراین خوشحالم. حالا فردا می‌خواهم بروم آموزش کل و دقیقا سؤال کنم کسی با شرایط من هم می‌تواند دورشته‌ای کند یا نه.




چهار؛

هرروز که می‌رسم خانه تمام بدنم درد می‌کند. شانه‌ها و کمرم بیشتر. راه من را از پا در می‌آورد. حس می‌کنم انتهای این چهارسال از خستگی راه می‌میرم. بعد باید درس بخوانم. درس‌هایی که می‌دانم فایده‌ای ندارند و فقط بهترین ساعات عمرم را تلف می‌کنند. اما همان‌ها را هم باید از روی منبع، کامل بخوانم. همیشه این میلم به خواندنِ کاملِ چیزها و خواندن از روی کامل‌ترین منابع، آسیب‌های زیادی به من زده. سال کنکور، چون آزمون‌ها هر فصل را بخش‌بخش می‌کردند و من حتما باید فصل را کامل می‌خواندم و وقت نمی‌شد، از درس‌های دیگر صرف نظر می‌کردم و بعد ترازم بد می‌شد و مثلا دوهفته تا آزمون بعد را گریه می‌کردم که چرا ترازم بد شده، و آزمون بعد باز هم ترازم بد می‌شد چون دوهفته قبل را در افسردگی کامل گذرانده بودم اما تصمیم می‌گرفتم قدرتمند شروع کنم، اما باز نمی‌رسیدم بخوانم باز ترازم بد می‌شد باز دوهفته گریه می‌کردم باز..

زندگی من پُر است از چرخه‌های باطل، زندگی من را چرخه‌های باطل تصرف کرده‌اند، زندگی من را چرخه‌های باطل دارند نابود می‌کنند، آی منجی که بناست بیایی این چرخه‌های باطل را بشکنی، آی منجی که هیچوقت بنا نیست بیایی، آی منجی که اصلا وجود نداری که اصلا متولد نشده‌ای..




پنج؛

برای چندمین‌بار سرچ می‌کنی how to break this infinite loop in my life و جوابی نمی‌یابی.

۰ زمزمه

‎۱۴ مهر ۹۷

نمی‌فهمید چطور با آدم زودرنج رفتار کنید

نمی‌شود برایتان مُرد.

۰ زمزمه

‎۱۲ مهر ۹۷

به تو؛ یک

آن روزی که فهمیدم ورای عادت دارم به تو دل می‌بندم، دل بستن برایم تجربه عمیقی از باختن بود، به عمق یک محبت دوساله در پاک‌ترین روزهای عمرم که هیچ هوسی در رگ‌هایم نمی‌جنبید و فشار جنسی هنوز انقدر دیوانه‌وار استخوان‌هایم را نفشرده بود و من با دلی که نمی‌دانم کجاست و در موقعیتی افتاده بودم که دلم را مثل موجودی ملموس زیر انگشتانم می‌آورد. و برای همه آن‌هایی که می‌دانسته‌اند من در تجربه قبلی چه‌ها که نکشیدم، کارم یک دیوانگی به نظر می‌آمد، یک خریت، حماقت، آزمودن دوباره‌ها و فرزند ناخلف طبیعت بودن که از هیچ اتفاقی درس نمی‌گیرد.

اما من کله‌شق بودم و دلایل خودم را داشتم. گذشته از اینکه قبل از تو آدم‌های زیادی را با این دلیل رد کرده بودم که در حال حاضر توان اداره یک رابطه را ندارم. چیزی و جایی که با هم در آن افتادیم، برای من یک نفر اتفاق اجتناب‌ناپذیری بود؛ به قول قیصر، مثل لحظه‌های وحی اجتناب‌ناپذیر.

مدتی طولانی گذشته، و ما با هم از روزهای سختی گذشته‌ایم. شور و شوق اوایل یک رابطه را پشت سر گذاشته‌ایم و تو دیگر با من غریبگی نمی‌کنی، با من کم‌حرف نیستی و چیزهایی که مانع می‌شود با بقیه گرم بگیری، در رابطه‌ات با من بی‌تأثیر است. جزئیاتی از هم شناخته‌ایم که برای ادامه یک رابطه عاطفی ضروری‌ست، حال‌آنکه تقریبا تمام آن‌ها که دیگری می‌نامیم، حتی به لزوم شناخت جزئیات پی نبرده‌اند. و من همان دیوانه‌ای هستم که زندگی‌اش بالقوه بربادرفته است، مگر اینکه راه خواب دیگری برایش ببیند، چه‌آنکه من می‌توانستم جذب صدای بلعیدن نوشیدنی یک نامرد شوم که مرا تنها و افسرده رها می‌کرد؛ اما جذب صدای گلوی تو شدم و این اولین جذابیت جسمی تو بود برای من.


من هیچ‌گاه از تو پشیمان نمی‌شوم. این حد از پیچیده بودنت، این روح منزوی و کناره‌گیرت، ترس‌هایت و آرام بودنت که کاملا برخلاف من است، باعث نمی‌شود من از تو پشیمان شوم. این ناتوانی معصومانه‌ات در انتقالِ احساسات و تفاسیر دیگران مبنی براینکه شاید تو می‌خواهی من را وادار به ترک کردن رابطه کنی، باعث نمی‌شود من از تو دست بردارم، چراکه تو تا امروز تنها برای من کشف شده‌ای، و من تو را می‌شناسم، گرچه خودت هنوز نفهمیده باشی کشف‌شدن در چشمان ریزبینی مثل چشم‌های من، مخصوصا اگر تنها چشم‌های تماشاگر باشند چه لذتی دارد.

اگر روزی عاطفه‌ات از بلوغ دردناکش بگذرد، آن روز می‌فهمی که آدمیزاد بسته به نگاه‌هایی‌ست که تماشایش می‌کنند، و عشق در حالت تقلیل‌یافته‌اش یعنی موجودیت یافتن زیر بار نگاه‌های کسی که عاشقت شده است، کشف شدن، شناخته شدن، چراکه هیچکس در این دنیا به اندازه من از اینکه تو وجود داری باخبر نیست.



تابه‌حال بر رنج‌های کسی جز خودم نگریسته‌ام مگر از رنج‌های اجتماعی دردناک و خسته؛ و تو تنهایی برای من یک ملتی، از آن رو که رنج‌هایت زور آن را دارد که من را مثل وقتی که برای رنج‌های خودم عزادارم، غمگین کند و بگریاند. نه ازبرای اینکه تو بیست‌سالگی من را از زندگی وبازده‌ای بدون جوش‌وخروش‌های زیرپوستی گریزانده‌ای، نه ازبرای اینکه من را در روزهایی تحمل کرده‌ای که شکست‌خورده و تنها بوده‌ام، نه ازبرای اینکه حرف‌های نامفهومم را می‌فهمی؛ نه بر حسب قواعد سود و ضرر. رنج‌های تو برای این من را تا این حد درد می‌آورند، که من ادامه زندگی‌ام را به تو مجبورم، و نه جبری که آدمی را دیوارکشی کند، و نه جبری که آدمیزاده را در چرخه ملال‌ بیندازد؛ اجباری شبیه نفس کشیدن، اجباری مثل زندگی کردنِ شجاعانه وقتی که می‌دانی بعد از مرگ چیزی منتظرت نیست.



زندگی سخت است و از بد ماجرا ما در پرآشوب‌ترین جای دنیا زندگی آغازیده‌ایم. مجبوریم به ساختن امروز برای اینکه آینده زمانِ خطی را از افسوس برهانیم، و شب‌ها جای زمزمه‌های عاشقانه ناخوداگاه راه‌های گریختن از این وضعیت را از نظر می‌گذرانیم و گاهی بی‌آنکه چشم‌هامان روبه‌روی هم باشد، در چشم‌های هم خیره می‌شویم و بی‌آنکه حرفی بزنیم غمگنانه درمی‌یابیم باید وطن را پشت سر گذاشت و با داغی بر پیشانی که شهادت می‌دهد از جهان سوم آمده‌ایم، تن به زیستن در جغرافیای غربت‌انگیز دیگری داد و بعد فردا باز بیدار شویم و وقتی خیابان‌ها را گز می‌کنیم، دوراهی‌ها دوباره نمایان شوند، چراکه ما عمیقا گرفتار اینجاییم. گرفتار گرفتاری‌های اینجاییم.



عزیزم؛

ما هردو به هم احساس بیهودگی داده‌ایم، چراکه هردو آدم‌های سختی هستیم و حالات آشفته‌مان به این سادگی‌ها درمان‌پذیر نیست. روزهایی هست که از زندگی می‌بُریم و فراموش می‌کنیم دیگری‌مان از دست‌وپازدن در رنج‌هایی که نمی‌شناسد اما مال اوست، درحال غرق‌شدن است. شاید من و تو هنوز عمیقا عشق را درنیافته‌ایم، چراکه عشق ماجرای شاعرانه گسستن‌ها و پیوستن‌ها نیست، عشق اصلا ماجرایی شاعرانه نیست، اصلا نمی‌شود گفت عشق چه چیزی هست یا چه چیزی نیست؛ عشق یک مفهوم انتزاعی‌ست که پروتکل مشخصی ندارد که بشود زیر جملات مهمش را خط کشید، عشق با تمام آنچه هست در روح انسان عاشق هبوط می‌کند و شاید بزرگ‌ترین موهبتش آن است که میلِ به نابودی را می‌کاهد. پس اگر تو از زندگی خسته‌ای، و اگر وجود من روزنه‌ای رو به زندگی برایت روشن نمی‌کند، شاید تو واقعا عاشق نیستی و من باز فقط در زندان وزن‌ها معشوقه‌ات هستم و نه بیشتر. یا شاید ما هنوز نتوانسته‌ایم باور کنیم عشق تنها یک معنای شاعرانه نیست، بلکه شاید تنها چیزی‌ست که از آدمیزاده‌بودنمان باقی مانده، شاید تنها چیزی‌ست که می‌تواند که هنوز قدرتش را دارد که ارزشش را دارد آدمی را در وادار به زندگی کند.



عزیزم؛

در کمال تعجب، باید بگویم محبتی که به تو دارم، شوری از جنس انقلاب‌های نوجوانی را در من زنده کرد، چراکه تنها شورِ یک انقلاب درون رگ‌های آدم است که می‌تواند خواب شب را آشفته کند، و رنج‌های تو خواب من را می‌آشوبد. این‌ها نشانه زندگی‌ست، نشانه زنده بودن، نمُردن.


روزهای سختی‌ست در جای سختی و البته جغرافیای ما در جزئی‌ترین حالت دردناک است، اما من این حالِ تو را باور نمی‌کنم. میلت به نابودی را باور نمی‌کنم. زیراکه اجتناب‌ناپذیرها همیشه زیباترین اتفاقات زندگی هستند که تو را در سخت‌ترین و ناخواسته‌ترین موقعیت‌ها مجبور به پذیرش خودشان می‌کنند و تو برای من اجتناب‌ناپذیرترینی و همین کافی‌ست که آدمیزاد در روزهای سختش کمی با خودش مهربان‌تر باشد.


من از تمام زندگی، می‌خواستم روزنه‌ای باشم که از من به بیرون نگاه کنی. به روزهای خوب. به تن دادن به این زندگی، هرچه که هست، به زیستن در سرنوشتی جمعی، با کاسه‌هایی که ازپیش ساخته‌ایم، در انتظار باران.

من از تمام زندگی می‌خواستم روزنه‌ای باشم..

که نیستم. که نیستم.


پ.ن: از یاد نبر که امروز، نیاز من به تو، نیاز من به تمامی ذرات زندگی‌ست..


۰ زمزمه

‎۱۰ مهر ۹۷

کاملاً فاقد ارزش خوانش؛ دو

این دو-سه‌روز اندازه دو-سه‌سال جان کندم. سر کلاس ریاضی عمومی هجومِ زنگ‌ها و بعد sms مامان که می‌گفت ریاضی و کاربرد امیرکبیر قبول شده‌ام و دنیا که تعابیری مثل چرخیدن و فروریختن آوارگونه برای وصف خراب‌شدنش روی سرم، بسیار تکراری‌ست. سرم را گرفته بودم توی دستم و مدام به ساعت نگاه می‌کردم، تقریبا پنج عصر بود و من در دانشگاه منفورم در شهر منفورم نشسته بودم و درحالیکه دست‌هایم را مشت کرده بودم به استاد ریاضی سؤال احمقانه‌اش را جواب می‌دادم که تانژانت ایکس چگونه وارون‌پذیر می‌شود، و بعد از اتمام کلاس، بی‌توجه به حرف استاد که می‌گفت صبر کنیم تا اسم‌هایمان را بنویسد، با توضیح کوتاه «من دیگه نمیام. منتقل شدم» از کلاس بیرون رفتم و آن چادر آزاردهنده را رها کردم که شلخته بیفتد. زنگ زدم به باشگاه که ده بار زنگ زده بود و دوباره خبر ناگوار را شنیدم. بعد زنگ زدم به مامان و توضیح دادم با قطار شش‌ونیم برمی‌گردم که فردا بروم برای ثبت نام. با حسی آزاردهنده اسنپ گرفتم و تمام راه دانشگاه قم تا راه آهن را نزدیک بود بنشینم و زارزار گریه کنم؛ اما مقاومت کردم. توی راه‌آهن یک ساندویچ سرد بدونِ تاریخ انقضا خریدم که از حالت عادی خیلی کوچک‌تر بود و چون از صبح فقط یک بطری کوچک آب خورده بودم، بی‌ فکر به خطر مسمومیت تا انتها خوردمش.

نشستم توی قطار و اول سعی کردم the big bang theory ببینم، جالب اینکه از فصل دوم برایم خیلی جذاب شده، چون گاهی آنقدر می‌خنداندم که نفسم بند می‌آید؛ اما تأثیری نداشت. پس غمگین‌ترین آهنگ دنیا را پلی کردم، لم دادم روی صندلی خالی کناری قطار خلوت و به تاریکی‌های متحرک بیرون پنجره خیره شدم.


امروز که خانومِ صداقشنگِ امور رایانه آموزش، برگه انتخاب واحدم را گذاشت کف دستم و شماره دانشجویی‌ام را برای ورود به پورتال پرسید، من هنوز چیزی ته دلم می‌گفت حتی این هم درست نمی‌شود. بعد که خانم بسیاربسیار مهربانِ آموزش کل، که گمانم شدت استرسم یا دریای پشت چشم‌هایم را دیده بود و انقدر مهربان شده بود، به من گفت که ثبت نامم قطعی شده و فقط ممکن است یک بار دیگر مجبور شوم بروم قم، باز یک چیزی ته دلم می‌گفت حتی این هم درست نمی‌شود. بعد که با دست‌های لرزان و ذهنی که از خستگی روزهای هفته را گم کرده بود، نیم‌ساعت تمام به آکواردترین شکل ممکن در کلاسی که تشکیل نمی‌شد (چون امروز سه‌شنبه بود نه دوشنبه) نشستم، یک چیزی ته دلم می‌گفت حتی این هم درست نمی‌شود.

هنوز هم یک چیزی ته دلم می‌گوید حتی این هم درست نمی‌شود.


گرچه به نتیجه معترضم، اما انگار خودکم‌بینی در پوست و گوشتم فرو رفته. از هرآنکسی که من را دوست داشته باشد متنفر می‌شوم. انگار باور کرده‌ام حتی لیاقت رشته‌ای انقدر معمولی توی پلی‌تکنیک را ندارم. انگار باور کرده‌ام باید بیشتر از این‌ها سرخورده شوم، بیشتر از این‌ها با دنیا و عناصرش متوجه شوم هیچی نیستم.

بله؛ ریاضی و کاربردها؛ پلی تکنیک. و من که شاید حتی وقتی کارت دانشجویی‌ام را توی دستم ببینم، دوباره حس کنم الان یک نفر می‌آید توی کلاس و من را پرت می‌کند توی دانشگاه قم. و همین حالا هم واقعا این فکر راحتم نمی‌گذارد. چون فکر می‌کنم حتی لیاقت این را هم ندارم.

از خودم خسته‌ام. از اینکه معده‌ام شبیه معده دختربچه‌های نه-ده‌ساله شده و یک وعده غذا را با اطوار می‌پذیرد و هضم می‌کند. از این سردردهای عصبی، از ماهیچه‌های دردناکم که من را مسافت‌های پیاده زیادی از سر سردرگمی روی خودشان کشیده‌اند، از گاهی بی‌خوابی و گاهی پُرخوابی، از طرز زیستنم خسته‌ام.

دیگر توانایی تحقیر خودم برای قبول نشدن توی آن دانشگاه لعنتی را ندارم. نمی‌خواهم بیشتر از این فکر کنم درجه دو هستم. نمی‌خواهم این تسلسل باطل را بیش از این ادامه دهم. 

پریشان و گُمم. هزارتا کار روی سرم ریخته، خطوط ناخوانده کتاب‌های تازه‌ام مانع می‌شوند سر راحت به بالش بگذارم، درد بارها از خواب می‌پراندم و مسکن‌ها بدنم را شبیه پرتقال‌های درانبارمانده بدمزه و زشت می‌کنند. نمی‌توانم درست حرف بزنم، نمی‌توانم جز ترس‌ها و تردیدهایم چیزی به زبان بیاورم. نمی‌توانم با آدم‌ها دیالوگ‌های مفید شروع کنم و ادامه بدهم. از حرف زدن وحشت دارم، جز با آشناترین‌ها در باقی موارد واژه‌هایم به حروف تجزیه می‌شوند و بی‌معنا و درهم از دهانم بیرون می‌ریزند و از این روست که الکن شده‌ام. چراکه موجودیت یک واژه گسترده‌تر از آن است که در زندان تاریک ذهن من، در بازتولید مداوم یأس و مفاهیم تکراری، بتواند به زندگی ادامه دهد.


سال‌هاست از تکرار فرسوده‌ام. می‌خواهم هرآنچه گذشته را، با دلایل و توضیحات و توجیهاتش کنار بگذارم و به روبه‌رو نگاه کنم. به خودم. به زیستن در پشت چشم‌های نیچه و هایدگر. به نوشتن با دستان گودل. به تماشای دنیا از دریچه دوربین ون تریه. توی همین رشته بسیار معمولی که فرسخ‌ها از چیزی که می‌خواستم فاصله داشت. 

زندگی محل جدال همین چیزهاست، محل ترجیح واقعیت بر رؤیا، زیستن در واقعیت وحشی، در آغوش کشیدن وحشیانه هرآنچه زندگی برایت خواب دیده. زندگی هرچه باشد، این یکی را مطمئنم که هست؛ فرار از وهم. جرئت گریختن از خیالات شیرین. زیستن لحظه‌لحظه واقعیات تلخ. گریختن از تصویرکردنِ آینده، چراکه این، زندگی را از چیزی که باید اتفاق بیفتد، تبدیل می‌کند به جهنمی سرریزشده از آرزوهای دست‌نیافته و دست‌وپازدن برای تحقق خیالات دور.

آه که برای زیستن این‌همه، چقدر دردناک و خسته‌ام. و ناامیدوار.


پ.ن: جواب کامنت نمی‌دم چون حرفی ندارم.. همه حرف‌ها منشأ سوء تفاهم‌هاست.

پ.ن دو: از چالش‌برانگیزترین اتفاقاتی که می‌تونه در یک رابطه بیفته، هم‌دانشگاهی شدن، همکارشدن و از این دست چیزهاست. مخصوصا اگه فرد مقابل در قله باشه و شما در کف.

۰ زمزمه

‎۶ مهر ۹۷

کاملاً فاقد ارزش خوانش؛ یک

حوصله هیچی ندارم. از وحشت دیدن آدمای آشنا. فردا. تو مدرسه. از وحشت راه نیفتادن کارم. از اینهمه گیر جزئی که توی کارای کوچیکم میفته و از اینکه هیچی روال نیست. دوست ندارم برم قم. دوست دارم بخوابم و آخر هفته بعد بیدار شم و ببینم نتیجه انتخاب رشته دومم اومده و البته اومدم تهران. ولی در موارد مشابه، همیشه برعکس شده. همیشه وقتی انقدر از قرارگرفتن تو یه موقعیت نفرت دارم، به مدت طولانی توش قرار می‌گیرم. قم برام مظهر چیزهای نفرت‌انگیز دنیاست. مخصوصا حالا که حاجی‌بابا انقدر پیر و شکسته و دل‌نازک شده و من که انقدر بدغذا شدم و مامانجون روزی هزاربار انگار که غذا نخوردن به اندازه مورد تجاوز قرار گرفتن غمگینه، برای هرکس که میاد تعریف می‌کنه، با بغض، که فاطمه از صبح هیچی نخورده. و من دلم میخواد برم سرش داد بکشم که ولم کنه. ولم کنه به حال خودم. وقتی از شدت افسردگی دارم می‌میرم و تنها چیزی که آدما می‌بینن و بهش گیر میدن اینه که چرا غذا نمی‌خورم. و مدام بهم بگن که باور کن لاغری، و لازم نیست خودت رو با غذا نخوردن لاغر کنی. و البته این توهم خودچاق‌پنداری فقط وقتی که مثل گاو غذا می‌خورم آزارم داده و هیچ‌وقت جلوی غذاخوردنم رو نگرفته.

از دانشگاه قم بیزارم. مسموم‌ترین جوی که تصور می‌کردم. وقتی برگشتم انقدر حالم بد بود که چندساعت توی زیرزمین خونه حاجی‌بابا گریه کردم و گریه‌م بند نمیومد. مثل بچه‌ها، مثل بچه‌های احمق، مثل عقده‌ای‌ترین رفتارها، دلم می‌خواد حتی جواب سلام هیچکس رو هم ندم. دلم می‌خواد وانمود کنم هیچکس رو نمی‌بینم. دلم می‌خواد حتی اگر فاکینگ چهارسال کارشناسی توی اون شهر خفقان‌آور موندم حتی اسم یه نفر رو هم ندونم. می‌خوام اصلا یادم بره این روزا رو زندگی کردم. تو اون شهر. تو اون هوا.


احساس خنگ بودن تمام وجودمو گرفته. احساس بی‌ارادگی. احساس هیچی نبودن. البته که ایتس نات اِ بیگ دیل؛ ولی من مدت‌هاست هیچ کاری نکردم که بهم این حس رو بده که دنیا بدون من چیزی کم داره. که الان که من هستم وزن دنیا سنگین‌تره. و البته حقیقت داره در دنیایی که داستایوسکی و گودل و بتهوون زیستن، قطعا به این راحتی‌ها نمیشه وجود ارزشمندی داشت. اصلا وجود ارزشمند چیه؟ وسعت وجود ارزشمند چیه؟


هرگز در مخیله‌م نمی‌گنجید چنین وجود مبتذلی داشته باشم. از هر طرف میرم به ابتذال می‌رسم. توی لوپ‌های به‌شدت پیچیده و دردناک میفتم و نمی‌تونم خودم رو ازشون بیرون بکشم. هرچقدر پیش میرم همه‌چی دردناک‌تر میشه. از پیچیدگی‌ها و از گذشت زمان و از شدت نادانسته‌هام وحشت می‌کنم. به گریه میفتم. می‌میرم.



احساس می‌کنم دیگه هیچوقت نمی‌تونم خودم رو باور کنم. حتی نمی‌دونم باور کردنِ خودم یعنی چی؟ چرا باید خودم رو باور کنم؟ موندم میانِ گله متراکمی از مکتب و آدم و نمی‌دونم باید حرفای کدومشونو باور کنم و به شیوه کدومشون زندگیمو اداره کنم. از طرفی اونقدر خودباخته‌ام که باورم نمیشه بتونم یک روز افکار خودمو داشته باشم. بدون برداشت از آدم‌های بزرگ. بدون دست‌وپازدن برای پیداکردن کسی که قبولش داشته باشم.


دلم میخواد فقط یک روز، فقط یک روز این احساس لوزربودن وحشتناک دست از سرم برداره. دلم میخواد فقط یک روز باور کنم خنگ نیستم. فقط یک روز بدون این وزنه سنگین احساس خنگ‌بودن روی سینه‌م نفس بکشم. فقط یک روز وقتی دارم یک خط کد ساده می‌زنم باور کنم که می‌تونم انجامش بدم. وقتی که یک خط کتاب می‌خونم حتی بعد از فهمیدنش از ترس اینکه نکنه نفهمیده باشمش گریه‌م نگیره.


حالم بده. حالم واقعا بده. نمی‌تونم با هیچکس بیشتر از تعداد کاراکتر محدودی حرف بزنم. مغزم فرمان خشم میده. دلم می‌خواد یک چیزی پرت کنم توی دهن اون آدم و خفه‌ش کنم. یا دلم می‌خواد دهن خودم رو بدرم که حتی یک کلمه هم ازش بیرون نیاد. دلم میخواد یه جوری بمیرم که هیچکس یادش نیاد زنده بوده‌م. شبیه اون آیه یا لیتنی مت قبل هذا و کنت نسیا منسیا. دلم میخواد فراموش بشم. دلم میخواد این لکه تمام‌ابتذال درحالِ بیزاری از ابتذال از روی زمین محو بشه. ابتذال و انواع مختلفش داره منو ذره ذره میکشه. مقیاس‌های وسیع ابتذال که با پوست و گوشتم درک می‌کنم و ناگهان خودم رو می‌یابم که درحال برائت جستن از ابتذال جزئی از اون شده‌م. و دلیلش اینه که من فقط اِ پیس آو شت‌ام. نه بیشتر. بنابراین خودم مبتذل و کثافتم و وقتی از مبتذل نبودن حرف می‌زنم به شکلی شگفت‌آور مضحک‌ترین صحنه طول تاریخ بشر رو رقم می‌زنم.



از خودم متنفرم. از خودم بیزارم. دلم می‌خواد بمیرم. دلم می‌خواد یه جوری بمیرم که هیچوقت یادم نیاد زنده بودم. دلم می‌خواد وقتی مُردم به عطش روحم برای هنوز زندگی کردن زبون‌درازی کنم و بگم تو لیاقت زنده موندن نداشتی. تو باید می‌مُردی.


آره، و اگر اینارو به کسی بگی فکر می‌کنه تو دچار بی‌دردی هستی. چون در جهان این‌ها درد فقط یعنی پول نداشتن. یعنی مریض بودن. یعنی سرطان داشتن. یعنی از دست دادن عزیز. و اگر مدت‌ها باشه که به دلایل واضحی و در عین حال ناواضحی دچار پوچی و افسردگی شده باشی، خیلی لوکس هستی که تونستی به همچین دردی بها بدی.


از انجام دادن هر لطفی در حق زندگی خودم ناتوانم. از درست کردن این اوضاع ناتوانم. پر از وحشتم. پر از وحشت نادان مُردن. پر از وحشت نفهمیدنِ اینکه چرا زندگی به من اعطا شده، و مُردن. اونقدر افسرده‌م که هیچی خوشحالم نمی‌کنه. هیچی حالمو بهتر نمی‌کنه.



خسته‌م. خسته‌م. خسته‌م. خسته‌م. خسته‌م. خسته‌م.

خیلی خسته‌م.

خیلی خسته‌م.



پ.ن: شاید باورت نشه ولی این نوشته قرار بود یه چیزی باشه با این مضمون که من و گنجیشکای خونه دیدنت عادتمونه. یا همون حرفی که اون‌شب بهت زدم، اینکه اگه نبودی به چیز می‌رفتم. یا اینکه وقتی سه‌شنبه هفته پیش ظهر با اتوبوس برنگشتم خونه چون ساعت شش و نیم قطار بود و وقتی نشستیم توی سالن قطار و آقاهه گفت راه دوساعته رو پنج‌ساعت طول می‌کشه تا بریم، و تهران هیچکس نبود که دنبالم بیاد و مجبور شدم با حال افتضاح یک روز دیگه بدون کتاب و پرایوسی تو قم بمونم، وقتی داشتم تو تاریکی با گریه از راه‌آهن برمی‌گشتم خونه مامان‌جون‌اینا، حالم خوب شد چون یادم افتاد به بی‌خبر اومدنت راه‌آهن، بدرقه کردنم. به اینکه با چه استرسی زنگ زده بودم که صداتو بشنوم چون داشتم از استرس و اضطراب همزمان می‌لرزیدم و حس می‌کردم توی یه زندان نمناک تاریک گیر افتادم و یهو صدای بلندگوی مترو از پشت گوشیت اومد که می‌گفت ایستگاه راه آهن. و حال واقعا بدم بهتر شد. آره، اینارو می‌خواستم بگم، که این یه هفته‌ای که شاید بری کربلا منو می‌کُشه چون زیر آسمونی که من هستم نیستی. اینکه اصلا چطور ممکنه آدمی مثل من با این قلب تکه‌تکه بتونه کسی رو دوست داشته باشه، اینکه من یادم نمیره تو چه اوضاعی منو تحمل کردی. تو چه اوضاعی بدترین حرفامو تحمل کردی. به اینکه حتی اگه ما به هیچ‌جا هم نرسیم، هیشکی دیگه برا من تو نمیشه. چون هیشکی دیگه حال این روزای منو نمی‌بینه. هیشکی دیگه با حال این روزام منو نمی‌خواد. ولی نگفتم. نشد. اینم روی همه چیزایی که نگفتم. آره خلاصه تو بیو تی مو بنشین آی بلال طبیب دردُم.

۰ زمزمه

‎۵ مهر ۹۷

برزخ

روح و جسم من به‌شکلی شگفت‌انگیز به هم متصلند. کوچک‌ترین نوسانات روحی، تأثیر خودشان را هرچند جزئی روی جسمم می‌گذارند. این مدت، فقط صحنه‌های کوتاهی از six feet under باعث شد از شدت هیجان دچار حالت تهوع شوم و بعد به سرفه بیفتم، درحالیکه برای تخلیه انرژی دست‌هایم را مدام تکان می‌دادم؛ شبیه بال‌بال‌زدن پرنده‌ای موقع مرگ.

امروز دوباره داشتم شبه‌معجزه داریوش شایگان، آسیا در برابر غرب را تورق می‌کردم و یادم افتاد به هیجان و اضطراب و حتی استرسی که چندماه پیش هنگام خواندن خطوط هایلایت‌شده من را در مشت خودشان گرفته بودند؛ خطوطی که من حس می‌کردم اما نمی‌دانستم چطور می‌شود با تاریخی که بشر طی کرده آن‌ها را بیان کنم. چطور می‌شود بی تقلیل‌دادنشان بگویم و خالی شوم. آن خطوط این‌ها هستند:



...سیر نهیلیسم اروپایی بعد از نیچه را هرمان رائوشنینگ چنین شرح می‌دهد: در آغاز قرن بیستم، تکیه بر فردیت و آزادی شخصی موجب انکار هر آرمان عینی و هر نظام ارزشی گردید. آنارشیسم آغاز قرن بیستم انکار همه نظام‌ها و رهایی از بند همه سازمان‌ها بود، یعنی سازمان‌هایی که مانع شکفتگی آزادی بی‌حد و اندازه فرد باشند. بعد از جنگ جهانی اول نهیلیسم تغییر ماهیت داد. نسل جدید اکنون به بی‌اساس بودن فردیت و پوچی آرمان‌های شخصی که غایت ممتاز نسل پیش از جنگ بود، پی برد و از این رو از جست‌وجوی مذبوحانه آرمان‌های فردی روی برگرداند و توجه خود را به نظام‌های کلی و استوار معطوف کرد. اعتقاد به نظام‌های نو که به وجوهِ گوناگون دولت، ملیت، و طبقه انقلابی بروز می‌کرد جایگزین آرزوهای فردی نسل پیشین شد. نسل جدید آزادی را محدود به تکلیف و معروض نظام‌های استوار جدید کرد و کوشید فردیّت خویش را در کلیت آرمان‌های جمعی محو کند. نسل بعد از جنگ جهانی دوم از نظام‌های کلی و جمعی که به شکل دولت، ملت، طبقه و نژاد جلوه می‌کردند، نومید شد و از آنجا که این نسل نه مسحور نظام عینی و کلی جدید بود و نه خواهان ساختن نظامی نو، می‌توان نتیجه گرفت که، به گفته رائوشنینگ، آخرین مرحله نهیلیسم اکنون تحقق یافته است. این مرحله را می‌توان «غیرواقعی ساختن هر واقعیت» نامید، و آثار آن در انزوا و گوشه‌گیری افراد، در ازهم‌پاشیدن آخرین پیوندهای آرمانی، در تشدید روزافزون شک نسبت به دولت‌ها و ایدئولوژی‌های حاکم، و به طور کلی، در نفی همه ارزش‌های فرهنگی بشر به خوبی می‌بینیم. در چنین وضعی انسان خود را پایبند هیچ‌چیز نمی‌داند و بی‌خیال زندگی می‌کند: یعنی در پراکندگی کوشش‌های بی‌هدف، در گذراندن لحظات بی‌فرجام، در بی‌غایتی صرف، در زمانی که فاقد هرگونه تداوم و استمرار است و در فضایی که دیگر هیچ پیوندی با هیچ مرجع محسوس و ملموس ندارد. بنابراین، این دوره را می‌توان دوره فترت «نه این نه آن» نامید. انسان دیگر نه به خدا ایمان دارد نه به کفر و بی‌ایمانی، نه بر ضد اولی می‌شورد و نه به دیگری پناه می‌برد، و حتی از بحث درباره این مفاهیم بیزار است. ...

H. Rauschning: Masken und Metamorpheson des Nihilismus

با اضافه‌کردن مزخرفات خودم به این خطوط درخشان، خرابشان نمی‌کنم.

۰ زمزمه